مدخل

وهابیت شناسی

خفن ترین

خفن ترین اختراعی که در عمرم دیده ام کلمه بدعت است که توسط وهابی ها گسترش یافت یعنی خودشان بدعت را بدعت گذاشتند.................

بدعت در نزد لغت شناسان به معناى كار نو و عمل بى سابقه گفته مى شود: « إنشاء الشيء لا على مثال سابق، واختراعه وابتكاره بعد أن لم يكن...»


 (( الصحاح، ج3، ص113، لسان العرب، ج8، ص6، العين، ج2، ص54))


و راغب اصفهانى مى گويد: بدعت در دين گفتار و كردارى است كه به صاحب شريعت مستند نباشد و از موارد مشابه و اصول محكم شريعت استفاده نشده باشد: « والبدعة في المذهب: إيراد قول لم يستنَّ قائلها وفاعلها فيه بصاحب الشريعة وأماثلها المتقدّمة وأصولها المتقنة »


(( مفرادات ألفاظ القرآن: الراغب الأصفهاني: ص39))


ابن حجر عسقلانى از استوانه هاى علمى اهل سنت مى گويد: والمحدثات بفتح الدال جمع محدثة والمراد بها ما أحدث وليس له أصل في الشرع ويسمى في عرف الشرع بدعة وما كان له أصل يدل عليه الشرع فليس ببدعة


 (( فتح الباري، ج 13، ص 212))


هر چيز جديدى كه ريشه شرعى نداشته باشد، در عرف شرع، بدعت گفته مى شود و هر چه كه ريشه و دليل شرعى داشته باشد بدعت نيست.


همين تعريف را عينى در شرح خود بر صحيح بخارى


((  عمدة القاري، ج25، ص 27. ))


 و مباركفورى در شرح خود بر صحيح ترمذى آورده


 (( تحفة الأحوذي، 7، ص 366. ))


 و عظيم آبادى در شرح خود بر سنن ابو داود


 (( عون المعبود، ج 12، ص 235. ))


 وابن رجب حنبلى در جامع العلوم


 (( جامع العلوم والحكم، ص 160، طبع الهند))


ابن حجر عسقلانى به دنبال سخن ياد شده مى افزايد: « فالبدعة في عرف الشرع مذمومة بخلاف اللغة فان كل شئ أحدث على غير مثال يسمى بدعة سواء كان محمودا أو مذموماً»


(( فتح الباري، ج 13، ص212.  )).


پس بدعت در عرف شرع مذموم است و در عرف لغت اين چنين نيست، زيرا هر آن چه كه از كار نيك و زشت، بى سابقه باشد، بدعت گفته مى شود.


و در جاى ديگر مى گويد: « والبدعة أصلها ما أحدث على غير مثال سابق ، وتطلق في الشرع في مقابل السنة فتكون مذمومة...»


(( فتح الباري ، ج 4، 219))


اصل بدعت به كار جديد و بى سابقه گفته مى شود و در شرع، بدعت در برابر سنت به كار مى رود.


شاطبى از فقهاى اهل سنت مى گويد:  « البدعة طريقة في الدين مخترعة تضاهي الشرعية يقصد بالسلوك عليها ما يقصد بالطريقة الشرعية»


(( الاعتصام ، ج 1 ص 37 .  )).


بدعت راه تازه اى است  در دين كه به قصد مقابله با راههاى شرعى و با هدف مشروعيت انجام.


سيد مرتضى از متكلمان و فقهاى نامدار شيعه در تعريف بدعت مى گويد:« البدعة زيادة فى الدين أو نقصان منه، من إسناد إلى الدين »


(( رسائل شريف مرتضى، ج2، ص 264، نشر دار القرآن الكريم ـ قم . ))


بدعت افزودن چيزى به دين ويا كاستن از آن با انتساب به دين.


طريحى مى گويد:  « البدعة: الحدث في الدين، وما ليس له أصل في كتاب ولا سنّة، وإنّما سمّيت بدعة لأنّ قائلها ابتدعها هو نفسه»


(( مجمع البحرين، ج1، ص 163 مادّه «بدع»))


بدعت كار تازه اى در دين كه ريشه در قرآن و شريعت ندارد و به خاطر اين بدعت ناميده شده كه گوينده بدعت آن را ابداع كرده و به وجود آورده است


علامه مجلسى مى گويد: « البدعة فى الشرع ما حدث بعد الرسول(صلى الله عليه وآله وسلم) ولم يرد فيه نصّ على الخصوص ، ولا يكون داخلا في بعض العمومات أو ورد نهي عنه خصوصاً أو عموما ً».


بدعت در عرف شريعت آن چيزى است كه بعد از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به وجود آمده و هيچ روايتى در خصوص آن وارد نشده و داخل در برخى از عمومات شرعى هم نيست، و يا به صورت خاص ويا عام از آن نهى شده باشد.


 


اركان بدعت


كوتاه سخن اين كه بدعت داراى دو عنصر و ركن است:


1 ـ تصرف در دين:


هر گونه تصرفى كه دين را نشانه گيرد و چيزى بر آن بيفزايد و يا بكاهد به شرطى كه عامل اين تصرف، عمل خودرا به   خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نسبت دهد.


ولى آن نوآورى هايى كه حالت پاسخگويى به روح تنوّع خواهى و نوآورى انسان باشد، مانند فوتبال، بسكتبال، واليبال و امثال آن ها، بدعت نخواهد بود.


2 ـ ريشه در كتاب وسنت نداشته باشد:


با توجه به تعريف اصطلاحى بدعت،  نو آورى هاى مزبور ر صورتى بدعت ناميده مى شود كه دليلى براى آن ها در منابع اسلامى به صورت خاص و يا به صورت عام وجود نداشته باشد.


ولى نوآورى هايى كه مى توان مشروعيت آن ها را از متن كتاب و سنت به نحو خاص و ياكلى استنباط كرد، بدعت ناميده نمى شود.


مانند مجهز كردن ارتش كشورهاى اسلامى به وسائل مدرن و سلاحهاى پيشرفته روز كه از عموم برخى از آيات قرآنى استنباط مى شود مانند: ( وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّة وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِى عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ ).


)) الأنفال: 60.((


هر توان و نيرويى كه مى توانيد براى مقابله با دشمن آماده سازيد، و همچنين اسبهاى ورزيده، براى ميدان نبرد تا به وسيله آن دشمن خدا را و دشمن خويش را بترسانيد.


از دستور عام اين آيه شريفه ( وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّة )(تا مى توانيد نيرو تهيه كنيد)، مى شود مشروعيت تهيه تجهيزات مدرن نظامى را استفاده كرد


 (( وهابيت،  مبانى فكرى و كارنامه عملى آيت اللّه سبحانى، ص 83، با تليخيص و تصرف.


گفتنى است كه استاد بزرگوار شرط سومى را نيز به نام «رواج در ميان مردم» در تحقق بدعت شمرده است و فرموده اند: انديشه تصرف،  ما دامى كه جنبه عملى به خود نگيرد و از خود انسان تجاوز نكند، حرام است ولى بدعت به شمار نمى آيد. همان ص 85.


به نظر مى رسد كه اين سخن با ادله حرمت بدعت از كتاب و سنت تطبيق نمى كند زيرا آيه شريفه (وَ لاَ تَقُولُوا لِمَا مجرد تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَـذَا حَلَـلٌ وَ هَـذَا حَرَامٌ). النحل: 116. دروغ بافيهاى خود را نگوييد اين حلال و آن حرام است


دلالت مى كند كه افزودن چيزى بر دين به نام دين، حرام و بدعت است، چه آن كه در ميان مردم رواج يابد يا نيابد، بلى اگر چنان كه در ميان مردم رواج پيدا كند، بدعت گذار در گناه عاملين به آن بدعت نيز شريك مى باشد همان گونه كه پيامبر گرامى (عليه السلام)فرمودند: « من سنّ سنّة سيئة لحقه وزرها ووزر من عمل بها قال اللّه تعالى: ونكتب ما قدّموا وآثارهم».

یا رسول الله

پیشگویى پیامبر (ص) از ظهور وهّابیّان
پیشگویى پیامبر (ص) از ظهور وهّابیّان

 
در کتب معتبر اهل سنّت روایاتى از پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آمده که اشاره به ظهور فرقه وهّابیّت شده است همان گونه که بخارى در صحیح خود از عبداللّه عمر نقل مى‏کند که گفت:
ذَکَرَ النَّبِیُّ صلى الله علیه وسلم: اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی شَأْمِنَا، اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی یَمَنِنَا. قَالُوا: وَفِی نَجْدِنَا. قَالَ اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی شَأْمِنَا، اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی یَمَنِنَا. قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ وَفِی نَجْدِنَا؟ فَأَظُنُّهُ قَالَ فِی الثَّالِثَهَ: هُنَاکَ الزَّلاَزِلُ وَالْفِتَنُ، وَبِهَا یَطْلُعُ قَرْنُ الشَّیْطَانِ(1)؛ روزى پیامبر گرامى فرمود: خدایا منطقه شام و یمن را بر ما مبارک گردان! صحابه گفتند: منطقه نجد(2) را چطور؟ حضرت سخن قبل خود را تکرار فرمود و صحابه از نجد پرسیدند، حضرت در مرحله سوم فرمود: در نجد زلزله‏ها(3) و فتنه‏ها به وقوع خواهد پیوست و شاخ شیطان از آن جا طلوع خواهد کرد.
عینى از علماى بزرگ اهل سنّت و شارح صحیح بخارى مى‏نویسد: مراد از شاخ شیطان، امّت و حزب شیطان مى‏باشد(4). و هم چنین بخارى در صحیح خود از ابو سعید خُدرى از پیامبر گرامى [صلى‏الله‏علیه‏و‏آله] نقل کرده که فرموده است:
یَخْرُجُ نَاسٌ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ وَیَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لاَ یُجَاوِزُ ترَاقِیَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ کَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیَّهِ، ثُمَّ لاَ یَعُودُونَ فِیهِ حَتى یَعُودَ السَّهْمُ إِلَى فوقِهِ . قِیلَ مَا سیمَاهُمْ. قَالَ سیمَاهُمُ التَّحْلیقُ. أَوْ قَالَ: التَّسْبیدُ»(5)؛ افرادى از ناحیه مشرق، قیام مى‏کنند و قرآن تلاوت مى‏کنند و حال آن قرآن که از گلوگاه آنان تجاوز نمى‏کند (در قلب آنان تاثیر نمى‏گذارد) و از قرآن بهره نمى‏برند، این گروه از دین خارج مى‏شوند همان گونه که تیر از کمان خارج مى‏شود و دیگر به طرف دین برنمى‏گردند مانند تیر که به سوى کمان برنمى‏گردد.
از پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] پرسیدند که: این فرقه چه نشانه‏اى دارند؟
فرمود: چهره این گروه با سرهاى تراشیده، مشخص مى‏شود.
زینى دحلان مفتى مکّه مکرمه ضمن اشاره به این حدیث مى‏نویسد:
ففی قوله سیماهم التحلیق تصریح بهذه الطائفه لأنّهم کانوا یأمرون کلّ من اتّبعهم أن یحلق رأسه ولم یکن هذا الوصف لأحد من طوائف الخوارج والمبتدعه الذین کانوا قبل زمن هوءلاء(6)؛ پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که «سر تراشیدن» را از نشانه بارز این طائفه شمرده شده، صراحت در فرقه وهّابیّت دارد زیرا تنها این فرقه هستند که به پیروان خود دستور مى‏دهند سر خود را بتراشند و این صفت در هیچ یک از فرقه‏هاى خوارج و بدعت گذارِ قبل از وهّابیّت دیده نشده است.
در ادامه مى‏نویسد:
وکان السیّد عبد الرحمن الأهدل مفتی زبید یقول: لا حاجه إلى التألیف فی الردّ على الوهابیّه بل یکفی فی الردّ علیهم قوله صلى اللّه علیه وسلم سیماهم التحلیق؛ فإنّه لم یفعله أحد من المبتدعه غیرهم؛ سیّد عبد الرحمن اهدل، مفتى منطقه زبید، مى‏گفت: در نقد عقائد وهّابیّت نیازى به تألیف کتاب نیست؛ بلکه همین حدیث پیامبر [صلى‏الله‏علیه‏و‏آله] که ویژگى‏هاى این فرقه را «سر تراشیدن» معرفى کرده، براى بطلان عقیده آنان کفایت مى‏کند؛ زیرا غیر از وهّابیّت هیچ یک از فرقه‏هاى بدعت گذار این ویژگى را ندارند.
واتّفق مرّه أنّ امرأه أقامت الحجّه على ابن الوهّاب لمّا أکرهوها على أتباعهم ففعلت ، أمرها ابن عبد الوهاب أن تحلق رأسها فقالت له حیث إنّک تأمر المرأه بحلق رأسها ینبغی لک أن تأمر الرجل بحلق لحیته؛ لأنّ شعر رأس المرأه زینتها وشعر لحیه الرجل زینته، فلم یجد لها جوابا (7)؛ روزى محمد بن عبد الوهاب به یک زن دستور داد که سرش را بتراشد، آن زن به وى گفت: تو که مى‏گویى زنان باید سر خود را بتراشند؛ باید دستور دهى مردان هم ریش خود را بتراشند؛ زیرا ریش مرد، همانند موى زن، زینت او محسوب مى‏شود. محمد بن عبد الوهاب در پاسخ این زن عاجز ماند.

پی نوشت:

(1) صحیح بخارى، ج ۸، ص ۹۵ ح ۷۰۹۴، کتاب الفتن، ب ۱۶ ، باب قَوْلِ النَّبِیِّ صلى الله علیه وسلم: الْفِتْنَهُ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ.
(2) نجد در اطراف ریاض و محل ظهور فرقه وهّابیّت مى‏باشد.
(3) شاید اشاره به تزلزل عقاید مردم مى‏باشد.
(4) وبنجد یطلع قرن الشیطان أی: أمّته وحزبه. عمده القارى، ج ۷، ص ۵۹.
(5) صحیح بخارى، ج ۸، ص ۲۱۹، ح ۷۵۶۲.
(6) فتنه الوهابیه، ص ۱۹.
(7) فتنه الوهابیه، ص ۱۹.

خفن ترین افکار ابن تیمیه

ابن تيميه در سال 1263 ميلادى در حران از شهرهاى تركيه كنونى  به دنيا آمد و در سال 1328 ميلادى  وفات يافت. 

 روزنامه عرب زبان «احداث المغربيه» در مورد باورهاى  اين مكتب چنين  مى نويسد: 

 »افكار ابن تيميه (مرگ 728هجرى ) روشن و صريح است، او با انديشه و عقل به كلى  مخالف است و خواستار الغاى  عملكرد عقل از تمام شئون زندگى روزانه است و با فكر كردن و انديشيدن دشمن است، مگر اينكه آن فكر و  انديشه در راستاى  تأييد نقل باشند. در واقع او همه نمادها و مظاهر زندگى  اين عصر را نفى  مى كند. به نظر او مهمترین مصلحت در اين است كه با كفار دشمن باشيم. براى  او مهم نيست كه در اين راه غير مسلمان اذيت و آزار شوند و مسلمان نيز ضرر اقتصادى  ببينند. او با اين كار، افكار تندروانه و نژادپرستانه و كراهيت را مورد تأييد قرار مى دهد و مى گويد: 

 اينكه برخى  از پيامبر نقل كرده اند  كه هركس كافرى  را آزار دهد، من را آزار داده، اين يك دروغ بزرگ است. 

 شاگرد او ابن القيم الجوزى  روايت كرده است: وزير اتار در اينكه يهوديان مى توانند بر دين خود باقى  بمانند، به اين آيه استناد كرد: 

 »قل يا أيها الكافرون لا أعبد ما تعبدون و لا أنتم عابدون ما أعبد و...« و اين آيه از محكمات است و منسوخ نيست، ولى  او با آنها در مورد تفسير اين آيه به جدل برخواست و گفت: آنها كافر هستند و جايگاه ابدى   آنها جهنم است. 

  ابن تيميه مى گويد: كسانى  كه به دين اسلام پايبند نيستند، دودسته اند؛ 

يا كافرند يا منافق و مردم پس از هجرت پيامبر (ص) تاكنون سه طبقه هستند: »مؤمن، منافق وكافر«. سپس او خون غيرمومن (منافق و كافر) را حلال شمرده و حتى  در اين راه دسته ديگرى  از مسلمانان مانند شيعيان دوازده امامى  را كه از شيوه و روش فهم او از اسلام پيروى  نمى كنند، نيز در زمره منافقان و كافران قرار مى دهد. 

 ابن تيميه از نظر شرعى ، قتل و سلب و اغتصاب و مصادره اموال و آزار زنان و كودكان و... را حلال اعلام مى كند. اما در مورد مسلمانان مانند شيعه بر حسب ابن تيميه، كفر آنها بزرگ تر و  گناه آنها عظيم تر از كفار اصلى است و بنابراين مجازات آنها هم شديدتر از مجازات كفار اصلى  است. 

 به هر حال اين برداشت فكرى ، نه براى  فكر و نه براى  فرهنگ و تمدن احترامى  قايل نيست.

چهره واقعی وهابیت

فرقه وهابیت بر اساس یک هدف ظاهری و یک هدف باطنی تشکیل شده است. هدف ظاهری وهابیت عبارت است از اخلاص در توحید و جنگ با شرک و بت پرستی ، ولی واقعیت جنبش وهابیت، چه از جهت فکری و چه عملی، این هدف را تأیید نمی کند، هدف باطنی و پنهان آنها کشتار مسلمانان و افروختن آتش فتنه و جنگ در بین آنان، در جهت خدمت به فراماسونری و امپریالیسم جهانی است و این اصل، محور تمام تلاشهای وهابیت از زمان ظهور تا به امروز است، و آن هدف ظاهری را فقط برای اغوا و گمراه کردن ساده لوحان و عوامّ الناس قرار داده اند.


شکی نیست که شعار اخلاص در توحید و مبارزه با شرک، شعار بسیار جذابی است که پیروان وهابیت با شور و هیجان تمام از آن سخن می گویند. ولیکن آن بیچارگان خبر ندارند که این شعار تنها دستاویزی برای رسیدن به آن اهداف پنهانی است که استعمار غرب برای تحققش این فرقه را به وجود آورده.


محققان تاریخ وهابیت ثابت کرده اند که این فرقه در اصل به دستور مستقیم وزارت بریتانیا ایجاد شد، به عنوان مثال به کتابهایی چون "پایه های استعمار" از خیری حماد و "تاریخ نجد" از سنت جان ویلبی یا عبد الله ویلبی و "خاطرات حاییم وایزمن" اولین نخست وزیر رژیم صهیونیستی و نیز "خاطرات مستر همفر" و "وهابیت، نقد و تحلیل" از دکتر همایون همّتی مراجعه کنید. «وهابیت عملاً مصمّم شده که نقش خود را در زشت جلوه دادن چهره اسلام به عنوان یک دین خونریز به خوبی بازی کند»...


بر این اساس، این فرقه از نظر فکری قائم بر سه اصل عملی می باشد و می توان این اصول را با نگاهی به برنامه های درسی و تربیتی سعودی دریافت، اولین اصل آنان اطاعت مطلق از ولی امر است: با صرفنظر از اینکه این مَلِک کیست و ماهیت اعمال و افکارش چیست و چطور به حکومت رسیده است؟ دلیل اینکه آل سعود از آنها خواسته پیرو امپریالیسم جهانی باشند، به این مطلب بر می گردد که آنها تنها به امر انگلیسی ها در گذشته، و در زمان حاضر به دستور آمریکاییان تعیین می شوند و از این رو وهابیون بردگانی به تمام معنی کلمه اند، اینان جز به دستور اربابانشان کاری نمی کنند و تنها به اشاره آنها حرف می زنند.


اصل دوم آنها تکفیر مخالفان و قتل آنان است: وهابیان در آغاز پیدایش خود هزاران تن از مسلمانان شیعه و سنی را کشتند و در زمان حاضر نیز، حسب راهنماییهای گام به گام آمریکا و صهیونیسم، بیشترین توجه خود را به طور خاصّ بر قتل شیعیان و تکفیر آنها متمرکز کرده اند.


از زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران، آتش جنگ بر ضدّ تشیّع افزوده تر شده است و این آتش تا ظهور فرج ادامه خواهد داشت، امّا این بدین معنی نیست که مسلمانان اهل سنت از شعله های این جنگ بر کنار باشند، زیرا وهابیت و رؤسای آنان در پی این نیستند که در آن واحد در دو جبهه کار کنند . آنها میخواهند اهل سنّت را بر ضدّ برادران شیعه شان برانگیزند، تا فتنه ایجاد شود و همگی در خون خود غرق شوند.


اصل سوم آنان الغا و بی اعتبار سازی عنصر عقل و اندیشه و منطق و جایگزین کردن سلفیه است: یعنی هر آنچه را که سلف انجام داده اند را انجام بدهیم، و این مصیبت بزرگی است؛ زیرا اسلام تأکید زیادی بر تفکر و حکمت و منطق و رحمت و احسان نموده، نه تقلید از سلف، اگر منظور از سلف، صحابه باشد که آنها هرگز معصوم از خطا نبوده اند، پس آیا ما باید از خطاهای آنان هم پیروی کنیم؟ پس نقش عقل کجا رفت؟ و حرمت ریختن خون مسلمانان و بی گناهان که اسلام آن همه تأکید بر آن داشته و آن را اولین اولویت بعد از ایمان به خدا قرار داده، چه می شود؟ آیا رسول الله (ص) یک حدیث گفته اند که در آن به پیروی از صحابه یا سلف امر کرده باشد؟ و همگان بر آن اتفاق داشته باشند؟ جواب: نه، بلکه ایشان آشکارا به پیروی از اهل بیت (ع) و صحابه بزرگ مثل: ابوذر غفاری و عمار یاسر و حذیفة بن نعمان و سلمان و جابر انصاری و محمد بن ابی بکر و مقداد و عثمان بن مظعون و مانند آنان امر کرده است، در حالی که منظور از سلف نزد وهابیت، بدکارانی چون معاویه و ابوسفیان و یزید و مروان و عمرو ابن العاص و حجاج و بنی امیه و بنی عباس و بقیه آدمکشانی است که چهره تاریخ را با جنایاتشان سیاه کرده اند...


الغای عقل و منطق و فکر نزد وهابیت و به جای آن تمرکز بر فرهنگ گله و چوپان در بین آنان مهمترین وظیفه ای است که سرویس اطلاعاتی بریتانیا از طریق آل سعود و فتواهای مزدوران یهودی صفتشان ترویج می دهند که بر اساس آن باید کر و لال و کور شد، و این یعنی استمرار بندگی و خضوع در مقابل دشمنان اسلام و نابودی اسلام از داخل...


بهترین مثال در رابطه با شستشوی مغزی و الغای عقل نزد وهابیون، فتوای ابن باز در تکفیر کسانی است که قائل به کروی بودن زمین هستند، مسلمان شیعه یا سنی یا صوفی اگر به غیر این معتقد باشد، کافر است و بر حسب شریعت وهابیت قتلش واجب! آری وهابی، چه سعودی، چه عراقی، چه افغانی و چه پاکستانی و ... اول مغزش را با حشیش و پول استعمار شستشو می دهند و بعد می رود و خودش را در بازارها و مناطق شیعه منفجر می کند، علیرغم اینکه هیچ کدام از آن انسانها دخالتی در حوادث و رویدادهای موجود نداشته اند، و این موضوع، از نظر تروریست وهابی هیچ اشکالی ندارد!


اسلام هراسی:


زشت نشان دادن چهره اسلامی که پیامبر رحمة للعالمین آورده و توقف انتشار آن در جهان به دست سلفیه فقط بر حسب تصادف نیست، بلکه بر اساس نقشه خطرناکی است که وظیفه اولش این است که کودکان وهابی در سنین نونهالی را با مفاهیم قتل و خونریزی و رافضه و تکفیر شستشوی مغزی دهند، بر اساس این نقشه، آل سعود خلفای خداوند در زمین هستند و علمائشان (که فاسدترین خلق خدایند) عابد و زاهد و واجب الاطاعه می باشند(!) و اینکه "شیعه را بکشید تا وارد بهشت شوید و صوفیه و زائران قبور اولیاء الله مشرکند و قتل آنان واجب است. اهل سنّت هم اشعری مذهب و گمراهند و بیش از ایمان به کفر نزدیکند!" دیگر چه توقعی می توان از آنان داشت؟ جز تخریب و کشتار و جنایت.


بر حسب نظریه بوردیو Bourdie جامعه شناس و کارشناس علوم تربیتی فرانسوی، بعد از بهره برداری از سرمایه فکری کودکان، با آموزش مفاهیم افراطی گری و قتل به آنان، بسیار سخت و حتی محال خواهد بود که آنها بتوانند در آینده از قید و بند این مفاهیم آزاد شوند!


کلمه تروریست اسلامی در روزنامه های جهانی بسیار شایع شده، در حالی که صحیح آن این است که بگویند تروریست وهابی، چرا که اسلام هیچ دخلی در کارهایی که آنان انجام می دهند، ندارد، دینی که رحمت برای عالمیان است و برای اتمام مکارم اخلاق آمده است.


وهابیت به عنوان یک جنبش تروریستی و سازمانی بسیار نزدیک به مافیا عمل می کند. این جنبش شوم با پولهای بی حساب آل سعود زنده است، پولهایی که در اصل از دزدی از جیب ملّت نجد و حجاز بدست آمده است، ملتی که دچار فقر و ظلم و بیکاری و پخش موادّ مخدّر و ناهنجاریهای جنسی هستند. اینها فقط فرضیه و ادّعا نیست، بلکه حقایق مستند و گزارشهای سازمان ملل متحدّ و فیلمهای واقعی از سایت یوتیوب است.


در هر حال ما می گوییم که برادران اهل سنت بیشتر از شیعیان خواستار محکومیت وهابیت هستند، زیرا آینده جهان اسلام با وجود این فرقه انحرافی بسیار خطرناک است و هر دوی آنها باید در کنار هم متوجه غدّه سرطانی وهابی سعودی خونخوار باشند که ملّت عراق را به بازی گرفته و تار و پود آن را از هم گسیخته است.


ما در برابر همه این مصائب به خداوند قادر و مدبر توکّل می کنیم و از او می خواهیم که همه شهدای مظلوم این جنایات را در رحمت واسعه خود جای دهد و در این مصائب بزرگ که بر سر انسانیت و مسلمین می آید، اجر جمیل عنایت نماید و عراق را از لوث بعثیان و تکفیریان وهابی و سلفی رهایی بخشد. و الحمد لله ربّ العالمین.

منبع خبر: سلام شیعه

حكومت سعودی و پیوندش با  آموزه های وهابی

برنارد لوئیس
ترجمه: هوتن فیروزپور
216933.jpg
بخش اول
طرد مدرنیته به منظور بازگشت به گذشته مقدسی كه دارای انشعاب های گوناگون در منطقه است بعضی جنبش ها را به قیام واداشته كه بدون شك مهمترین آنها همان چیزی است كه به عنوان وهابی گری شناخته شده است. محمدبن عبدالوهاب روحانی ای بود از ناحیه نجد عربستان كه تحت نفوذ شیوخ محلی دارالسعود بود. او در سال ۱۷۴۴ جنگی را به منظور پاكسازی و اصولگرایی دینی به راه انداخت. اهداف اعلام شده او بازگشت به اسلام ناب پیامبر و از بین بردن تمامی تعاریف و الحاقات بعدی به دین بود.جنبش وهابی از طرف رهبران سعودی نجد كه برای مدتی و با توسل به نیروی نظامی آن را با موفقیت ترویج می كردند، پذیرفته شد. در این مجموعه از جنگ ها آنان قدرت و عقاید خود را بر اكثر مناطق مركزی و غربی عربستان اعمال حتی به بخشی از ناحیه هلال الخصیب كه تحت فرمان حكومت عثمانی بود حمله كردند. بعد از غارت و چپاول كربلا شهر مقدس شیعیان در عراق آنان توجه خود را به حجاز معطوف ساختند و در طی سال های ۱۸۰۴ تا ۱۸۰۶ دو شهر مقدس مكه و مدینه را اشغال كرده و به اصطلاح خودشان تطهیر كردند. سپس آشكارا به مقابله و مبارزه با سلطان عثمانی پرداختند، كسی كه رهبران سعودی او را به خروج از دین اسلام و غصب ممالك اسلامی متهم می كردند. امپراتور عثمانی حتی در حال انحطاط و زوال خود نیز می توانست از پس این شورشیان صحرا سعودی ها برآید. این مهم در سال ۱۸۱۸ با كمك پاشای مصر و نیروهای او با اشغال پایتخت دولت سعودی به اتمام رسید.امیر سعودی را نیز به استانبول فرستادند و در آنجا گردن زدند. عجالتا برای مدتی در دولت سعودی وقفه ایجاد شد اما عقاید و تعالیم وهابی گری باقی ماندند و از سال ۱۸۲۳ میلادی عده دیگری از اعضای دارالسعود توانستند امیرنشین سعودی را در ریاض احیا كنند. برای یك بار دیگر مبلغین و مفسرین اصول و آموزه های وهابی گری به روسای دارالسعود كمك كردند.ظهور و پیدایش وهابی گری در قرن هجدهم در عربستان پاسخی به تغییر موقعیت های زمانی بود. یكی از این موارد عقب نشینی و انزوای اسلام و پیشرفت متقابل مسیحیت بود. این مسئله كه از اطراف و مرزهای دورافتاده جهان اسلام آغاز شده بود طی روندی كوتاه و تدریجی اما برای مدتی طولانی ادامه داشت. در قرن ۱۸ این مسئله حتی در مناطق مركزی نیز دیده می شد... ....
ادامه نوشته

نگاهی اجمالی به تاریخ وهابیت

كنفرانس اسلامى براى تعيين تكليف مكه و مدينه ابن سعود كه در فتح برخى از شهرهاى حجاز بيش از حد تندى نشان داده و نفرت همگان را برانگيخته بود، براى پيشبرد مقصود خود وجلب توجه مسلمانان دست به ابتكارى زد و پس از تصرف دو شهرمقدس مكه و مدينه، بهتر ديد كه تعيين تكليف و چگونگى حكمروايى در اين دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نمايد، بدين جهت ازكشورهاى مستقل اسلامى: تركيه، ايران، افغانستان، يمن و همچنين از روساى سرزمينهاى ديگر از قبيل: مصر، عراق، شرق اردن و نيزامير عبدالكريم ريغى و حاج امين الحسينى مفتى بزرگ فلسطين وواليان تونس، و دمشق و بيروت و ديگر زعماى اسلامى دعوت كرد تابراى انعقاد يك كنفرانس اسلامى نمايندگان خود را اعزام دارند،اين دعوت در تاريخ دهم ربيع الثانى سال 1344 انجام گرفت.
ادامه نوشته

كنفرانس اسلامى براى تعيين تكليف مكه و مدينه

ابن سعود كه در فتح برخى از شهرهاى حجاز بيش از حد تندى نشان‏داده و نفرت همگان را برانگيخته بود، براى پيشبرد مقصود خود وجلب توجه مسلمانان دست‏به ابتكارى زد و پس از تصرف دو شهرمقدس مكه و مدينه، بهتر ديد كه تعيين تكليف و چگونگى حكمروايى‏در اين دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نمايد، بدين جهت ازكشورهاى مستقل اسلامى: تركيه، ايران، افغانستان، يمن و همچنين‏از روساى سرزمينهاى ديگر از قبيل: مصر، عراق، شرق اردن و نيزامير عبدالكريم ريغى و حاج امين‏الحسينى مفتى بزرگ فلسطين وواليان تونس، و دمشق و بيروت و ديگر زعماى اسلامى دعوت كرد تابراى انعقاد يك كنفرانس اسلامى نمايندگان خود را اعزام دارند،اين دعوت در تاريخ دهم ربيع‏الثانى سال 1344 انجام گرفت.

بيشتر سرزمينهاى اسلامى به خاطر نفرتى كه از ابن سعود داشتند،اين دعوت را رد كردند و تنها چند كشور، آن را پذيرفتند و درتشكيل كنفرانس شركت نمودند از جمله شركت كنندگان، مسلمانان‏هند بودند (1) ايشان پيشنهاد كردند در حجاز يك حكومت جمهورى كه‏تمام مسلمانان در آن شركت داشته باشند، برقرار گردد كه قسمت‏مهمى از هزينه آن را به عهده بگيرند (2) و اين پيشنهاد به عللى‏عملى نبود.

در اين كنفرانس كه در مكه داير شده بود، تعداد 69 نفر ازنمايندگان برخى از كشورهاى اسلامى شركت داشتند و با تاسيس اين‏كنفرانس براى عبدالعزيز ديگر شكى باقى نماند كه او زعيم ورهبر سرزمين حجاز است گرچه برخى از شركت كنندگان با او به‏مخالفت‏برخاستند ولى مخالفت آنها فائده‏اى نداشت و نتوانستندچيزى را تغيير بدهند و به خصوص اين كه مفتى و رئيس گروه‏مسلمانان روسيه «رضا الدين سحرالدنيوف‏» از طرف كنفرانس‏قطعنامه‏اى را صادر كرد كه در آن تصريح شده بود كه حامى ونگهبان حرمين شريفين(مكه و مدينه) ابن سعود مى‏باشد (3) . بدين‏ترتيب ابن سعود به مقصود خود رسيد و خود را به عنوان سلطان‏نجد و حجاز در مجامع اسلامى و سطح بين‏المللى مطرح ساخت.

«جواهر لعل نهرو» مى‏نويسد:

«كنگره اسلامى كه در مكه تشكيل شد، تصميم مهمى نگرفت و شايداصولا به منظور اتخاذ تصميمى هم تشكيل نشده بود و فقط وسيله‏اى‏بود كه ابن سعود با آن موقعيت‏خويش را مخصوصا در مقابل‏قدرتهاى خارجى تحكيم و تثبيت كند. هيئت نمايندگى كميته خلافت‏مسلمانان هند كه در آن كنگره شركت كردند و تصور مى‏كنم «مولانامحمد على‏» يكى از ايشان بود نااميد و مايوس و خشمگين از ابن‏سعود به هند باز گشتند. اما اين وضع براى ابن سعود اهميت‏زيادى نداشت او در موقعى كه لازم داشت، كميته خلافت هند رامورداستثمار قرار داده بود و اكنون مى‏توانست‏بدون هوادارى اين‏كميته هم به خوبى كار خود را ادامه دهد» (4) .

طبق نوشته مرحوم علامه امين، دولت ايران در نظر داشت نماينده‏خود را براى شركت در انجمن مذكور به مكه اعزام دارد ولى چون‏از ويرانى قبور ائمه بقيع اطلاع يافت، از فرستادن نماينده‏خوددارى نمود و به عنوان اعتراض بر اين امر، تصميم به عدم‏شركت گرفت و براى اين كه مبادا خطرى متوجه حجاج ايرانى شود،سفر حج را تا سال 1346 ه قمرى ممنوع ساخت و چون از وجود خطرمطمئن شد، اجازه به مردم داد (5) .

بعد از كنفرانس اسلامى، سى‏تن از اعيان جده به مكه آمدند و درآنجا به اتفاق سى تن از شخصيتهاى مكه، انجمنى تشكيل دادند ودر 22 جمادى الثانى سال 1344 به اتفاق آراء مقرر داشتند باسلطان عبدالعزيز آل سعود، به عنوان پادشاه حجاز بيعت كنند وخواستند وقتى را براى بيعت معين نمايد.

روز جمعه 25 ماه مزبور بعد از نماز جمعه مردم جلو باب الصفاگرد آمدند. ابن‏سعود نيز در آن مراسم حاضر شد، سيد عبدالله‏دملوجى، يكى از نزديكان او، صورت بيعت را بر مردم خواند (6) ودر اين موقع يكصد و يك تير هوائى شليك شد.

بدين ترتيب، ابن سعود عنوان پادشاه نجد و حجاز را پيدا كرد ونخستين دولتى كه او را به رسميت‏شناخت، دولت‏شوروى بود، سپس‏انگلستان و فرانسه و هلند و تركيه و به تدريج ديگر دولتها آن‏را به رسميت‏شناختند.

سلطان عبدالعزيز از اين پس كوششهاى فراوانى براى تثبيت وضع‏كشور و حكومت‏خود بكار برد، با بسيارى از دولتها روابط برقرارنمود. جمعيت اخوان كه در به قدرت رسيدن عبدالعزيز نقش مهمى‏داشتند، به تدريج از سلطان خود ناراضى شدند، به خصوص انتصاب‏يكى از رجال محلى به عنوان والى مكه به جاى دو تن از رهبران‏اخوان كه حجاز را فتح كرده بودند، آنان را برآشفته كرد، درواقع متوجه شدند كه با سلطان خود اختلاف‏نظر دارند. ابن سعودتنها براى نيل به هدفهاى دنيوى حكم جنگ و جهاد داده بود.

نارضايتى «اخوان‏» موقعى به منتهى درجه رسيد كه در پى عمليات‏يك گروه كماندويى كه چندين قهوه‏خانه و مغازه‏هاى لوكس محله‏تجارى مكه را زير و رو كردند، ابن سعود ورود اخوان را به اين‏محله ممنوع كرد (7) .

جمعيت اخوان

جمعيت اخوان در دوره اخير وهابيها نقش به سزايى داشته‏اند، ازاينرو مناسب است كمى به بررسى وضع آنان بپردازيم:

عبدالعزيز در جريان نبردهايى كه عليه آل رشيد و قواى ترك‏انجام داده بود، از اين كه عربهاى باديه‏نشين او را در بحبوحه‏پيكار رها مى‏كردند و نمى‏توانست چنانكه بايد از پيروزيهاى خودبهره بگيرد و يا اين كه حتى موجب شكست وى مى‏شدند، ناراحت‏بود.

نقشه‏اى كشيد و طايفه‏هاى بيابانگرد را در اطراف آباديهايى گردآورد و با اعطاى موقوفات و تجهيزات و امتيازاتى آنان را در آن‏مكانها به‏طور ثابت مستقر ساخت. به اين معنى طايفه‏هاى‏بيابانگرد را در حاشيه شهرها و آباديها اسكان داد به اين‏منظور كه در آنان ايجاد وفادارى نسبت‏به خاندان حاكم كندبه‏طورى كه بتواند در مواقع لزوم از ميان آنان اقدام به بسيج‏قواى منضبط نمايد.

بدين‏سان نخستين جمعيت «اخوان‏» با هدف مبارزه جهت گسترش‏فرقه وهابى به وجود آمد. نخستين گروه «اخوان‏» در«عرطاويه‏» ايجاد شد (8) و بسيارى ديگر در اردوگاههاى نظامى به‏نام «هجره‏» مستقر شدند به همانگونه كه در عصر آغاز فتوحات‏اسلام اعراب بيابانگرد زندگى سرگردان خود را رها كردند تا درشهرهاى نظامى فتح شده توسط مسلمانان ساكن شوند.

تعداد اردوگاههاى «هجره‏» دقيقا معلوم نيست. اما احتمالا صدها«هجره‏» به وجود آمد كه هركدام ى‏توانست‏بين ده تا ده هزاررزمنده را بسيج كند (9) .

صلاح‏الدين مختار در باره علت تشكيل اين فرقه مى‏نويسد:

«ملك عبدالعزيز آل سعود، چون ديد كه قوم او در بيابان‏پراكنده‏اند و خيلى زود گرد فتنه و فساد مى‏گردند و آشوب بپامى‏كنند به اين فكر افتاد به وسيله‏اى ميان اين قبائل جاهل وفتنه‏گر، اتحاد و هماهنگى ايجاد كند و براى عملى ساختن منظورخود، فكر كرد هيچ عاملى بهتر و موثرتر از تمسك به دين و نشراحكام دينى و اقامه حدود در ميان قبائل بدوى نيست.

ابن سعود براى اجراى نظر خود، از عالم نجد، شيخ عبدالله بن‏محمد بن عبداللطيف، خواست كه كتابهايى به زبان ساده، به‏طورى‏كه بدويها بفهمند و بپذيرند، براساس مذهب حنبلى تاليف كند ودر بين همه قبائل منتشر سازد. ابن سعود، همچنين عده‏اى ازشاگردان شيخ عبدالله را به عنوان خطيب و راهنما به ميان قبائل‏فرستاد و ايشان تعاليم دينى را ساده و روشن براى بدويها تشريح‏مى‏كردند كه از اعماق قلب آنها را حفظ مى‏نمودند به اين ترتيب‏يك عاطفه دينى در بين بدويان به وجود آمد و از مجموع اين‏اقدامات، فرقه اخوان پديدار گشت.

اين تدابير در زمانى به كار رفت كه خود بدويان از كثرت‏خونريزى ميان آل سعود و آل رشيد به تنگ آمده و در صدد بودندخود را از آن حال رها سازند و زندگى تازه‏اى پيدا كنند.

بنابراين آنان تشنه تعاليم مزبور بودند، تعاليمى كه ايشان رااز خونريزى منع مى‏كرد و به عدالت و آرامش دعوت مى‏كرد. تعاليم‏مزبور در جسم بدوى نيز تاثير كرد. او كه در بدترين حالات توحش‏و بربريت‏به سر مى‏برد و هر شش ماه يا يك سال هم تن خود را باآب نمى‏شست، اكنون به امر نظافت و پاكى تن سخت توجه داشت تا به‏حديث: «النظافه من الايمان‏» عمل كرده باشد.

بدوى كه زندگيش بر نهب و غارت اموال بندگان خدا پايه‏گذارى شده‏بود، اينك همواره اين دعا بر زبان او جارى بود كه «اللهم‏اغننا بحلالك عن حرامك‏» در نتيجه تدبير مذكور امنيت كم‏نظيرى‏به وجود آمد كه اگر كسى در راه خود يا در صحرا، پول نقد يا هرچيز ديگرى را ببيند فورى به حاكم اطلاع مى‏داد (10) .

حافظ وهبه درباره «اخوان‏» مى‏نويسد:

«هرگاه در حدود عراق يا شرق اردن يا كويت نام اخوان برده‏شود، ترس بر دلها مستولى مى‏گردد، و همه به قلعه‏ها و در پشت‏برجها و باروها پناه مى‏برند. اين قاصدان ترس و ناراحتى در بلادچه كسانى هستند؟

در سالهاى اخير، اخوان به اعراب باديه‏نشين گفته شد كه‏خانه‏بدوشى را ترك كردند و در محل‏هاى معينى سكنى گزيدند و براى‏سكونت‏خانه‏هاى گلين ساختند كه به آنها «هجره‏» گفته مى‏شديعنى اين كه از زندگى زشت‏سابق دورى جسته و به زندگى خوب بعدى‏پرداختند. اين خانه‏هاى گلى به جاى چادر و خيمه، نخستين بار درسال 1330 هجرى بنا شد و ساكنان آنها آميخته‏اى از چند قبيله‏بودند، اعراب، زندگى قبلى را جاهليت و زندگى جديد را، اسلام‏ناميدند» (11) .

درباره فيلبى (عبدالله) پيدايش جمعيت اخوان نوشته است:

«كوششهاى كسانى كه از طرف ابن سعود براى ارشاد قبائل به ميان‏آنها رفته بودند در سال 1912 (1331ه) به ثمر رسيد، در اين‏سال گروهى از قبيله‏هاى حرب و مطير در ناحيه حرما(از توابع‏نجد) گرد آمدند. اين جماعت كه شماره آنها در بدو امر به پنجاه‏تن مى‏رسيد مقرر داشتند كه به نام شناخته شوند و محل اقامت‏خودرا در محلى كه در سر راه كويت‏به قصيم بود، قرار دادند به‏تدريج‏بر جمع آنان افزوده شد و سپاهى كه بر مبناى دين استواربود به وجود آمد».

ابن سعود كه هدفش از تشكيل جمعيت مزبور به وجود آوردن سپاهى‏متعصب و بى‏باك و صبور بود، همه تسهيلات لازم را از مال و حبوب ووسائل كشاورزى و سرانجام، اسلحه و ذخائر جنگى براى دفاع ازدين، در اختيارشان گذاشت. اخوان قتل و غارت ميان قبائل وراهزنى و استعمال دود و زندگى مرفه و خوب را حرام كردند وعمده اهتمام آنها ذخيره‏اندوزى براى آخرت بود. آنان جز خود همه‏مردم، حتى تمام فرقه‏هاى ديگر اسلامى را مشرك و بت‏پرست‏مى‏خواندند.

هنوز سال 1912 به پايان نرسيده بود كه ابن سعود خود را درراس سپاهى محلى و داوطلب ديد كه از بدويهاى شهرى شده تشكيل‏يافته بود، سپاهى كه تا پاى جان، در راه او مى‏جنگيدند اماسپاهى نامنظم كه تابع هيچ نظم و قاعده‏اى نبود. هنگام جنگ اين‏سپاه نيز همراه سپاهيان منظم و تعليم‏ديده حركت مى‏كردند، ليكن‏از آنها جدا بودند و پرچمشان هم پرچم مخصوص خودشان بود.

اخوان تا پانزده سال به همين حال باقى بودند و از آن پس، ثروت‏و آسايش، غرور در ايشان كرد به حدى كه همه پيروزيهاى ابن سعودرا نتيجه كوششهاى خود مى‏دانستند (12) .

گرچه اصل فكر تاسيس جمعيت اخوان از ناحيه قاضى رياض عبدالله‏بن محمدبن عبداللطيف از آل‏الشيخ و قاضى احساء شيخ عيسى وعبدالكريم مغربى بود، ولى علماى وهابى شور و شوقى در پشتيبانى‏از اين اقدام و اصلاحات به خاطر جنبه متجدد مآبانه‏اى كه داشت،نشان ندادند ولى جلب پشتيبانى آنان براى موفقيت طرح مذكورضرورى بود زيرا نفوذ خود را در ميان اهالى منطقه گسترده بودندو در راس روحانيت عربستان، اعقاب مستقيم محمد بن عبدالوهاب‏قرار داشتند كه طبقه ممتاز شيوخ را تشكيل مى‏دادند.

عبدالعزيز ناچار شد به علماء ضمانتهايى بدهد. وى تعهد كرد كه‏خود مبلغ افكار وهابى شود و هدف از تاسيس «اخوان‏» تبليغ‏وهابيت‏باشد. مذهبيهاى وهابى بدين ترتيب به اين كار رضايت‏دادند و دستگاه تبليغاتى خود را به حركت انداختند تا در سراسرسرزمينهاى تابع عبدالعزيز اعلام كنند و تبليغ نمايند كه قوانين‏الهى ايجاب مى‏كند كه وفادارى به امير كل منطقه مقدم بروفاداريهاى طايفه‏اى و قوم و قبيله‏اى باشد.

«اخوان‏» مى‏گفتند كه اگر كمك آنان نبود ابن سعود هرگزنمى‏توانست‏حجاز را فتح كند و همان امير رياض باقى مانده بود.

آنان به خود مغرور بودند و كم‏كم معتقد شدند به اين كه مبادى وتعاليم دينى همان است كه آنها فراگرفته‏اند و هرچه جز اين است،ضلالت مى‏باشد از اينروى به غير از خود و از جمله به شهرنشينان‏نجد، با بدگمانى نگاه مى‏كردند و حتى به ابن سعود هم بدگمان‏شده بودند و اعتقاد داشتند كه عمامه به سرگذاشتن سنت است ولى‏عقال به سر بستن بدعت زشتى است و بعضى از ايشان در اين باره‏آنقدر غلو كردند كه گفتند عقال لباس كفار است و كسى كه عقال‏مى‏بندد بايد از او دورى جست.

بسيارى از آنان معتقد بودند كه هركس چادرنشينى را ترك نكندهرقدر هم در دين قوى باشد، بازهم مسلمان نيست‏بدين جهت‏به‏باديه‏نشينان سلام نمى‏كردند و جواب سلامشان رانمى‏دادند و ازذبيحه آنها نمى‏خوردند. و نيز معتقد بودند كه شهرنشينان‏گمراهند و جنگ با آنان واجب است و اين كه اين امر از سوى خدابه ايشان القاء شده و بنابراين سخن هيچ‏كس را در مورد منع ازجنگ نمى‏پذيرفتند. جمعى از اخوان به سلطان عبدالعزيز ايرادگرفتند كه باكفار دوستى مى‏كند و در دين سهل‏انگارى مى‏نمايد.

جامه بلند به تن مى‏كند و شارب خود را كوتاه نمى‏كند و عقال به‏سر مى‏بندد. خلاصه اين كه فرقه اخوان هرچه را مطابق ميلشان‏نمى‏ديدند، حرام مى‏دانستند و با آن مبارزه مى‏كردند.

سيد ابراهيم رفاعى مى‏نويسد كه:

«جمعيت اخوان، گروهى از عوام‏الناسند و آن‏طور كه به من رسيده‏است، كسى از آنها كه قادر به قرائت قرآن نيست، به قارى قرآن‏مى‏گويد: تو قرآن بخوان و من آن را براى تو تفسير مى‏كنم (13) .

گويند: اين روح سركش و اين تعصبات ناپسند، نتيجه تلقينات غلطى‏بود كه از ناحيه كسانى از شاگردان شيخ عبدالله مزبور كه براى‏راهنمائى بدويان رفته بودند، به آنان القاء شده بود (14) .

حافظ وهبه در اين مورد گويد: كه سال 1335 را بايد سخت‏ترين‏سالها در تاريخ نجد، به حساب آورد زيرا در اين سال نزديك بودكه يك فتنه داخلى در اين سرزمين برپا شود و جنگ سختى ميان‏فرقه اخوان و حكومت‏سعودى و مردم شهرنشين رخ دهد.

ابن سعود براى جلوگيرى از خطرى كه نجد را تهديد مى‏كرد، جمعى‏از طلاب علوم دينى را به سوى اخوان فرستاد تا به اصلاح آنچه‏فرستاده شدگان قبلى فاسد كرده بودند، بكوشند، ضمنا دست مبلغين‏قبلى كه تخم جهالت و گمراهى را كاشته بودند، از كارى كه به‏عهده داشتند، كوتاه شد و از سكونت در «هجر» (خانه‏هاى گلى)

منع گرديدند.

اين تدبير اگرچه بسيار سودمند واقع شد، ولى نتوانست آنچه رادر اذهان اخوان جايگير شده بود، به كلى از ميان بردارد و اگراز شمشير و سطوت سلطان عبدالعزيز بيمناك نبودند، هرج و مرج،شبه جزيره عربستان را فرا مى‏گرفت (15) .

حافظ وهبه درباره اوصاف اخوان مى‏نويسد:

«اخوان از مرگ نمى‏ترسند و براى نيل به شهادت (مطابق عقيده‏خود) و رفتن به سوى خدا، به مرگ رو مى‏آورند، مادر وقتى بافرزند خويش وداع مى‏كند و مى‏گويد: خداوند ما و تو را در بهشت‏گرد يكديگر برآرد. هنگام حمله و هجوم; شعارشان «اياك نعبد واياك نستعين‏» بود، من (حافظ وهبه) شاهد بعضى از جنگهاى ايشان‏بودم و ديدم كه چگونه خود را به مرگ مى‏سپارند و دسته‏دسته به‏طرف دشمن پيش مى‏روند و هيچ‏يك جز شكستن و كشتن سپاه دشمن‏انديشه‏اى ندارد.

در دل عموم اخوان ذره‏اى رحم و شفقت وجود ندارد، هيچ‏كس ازدستشان رها نمى‏شود.

هركجا بروند، قاصدان مرگند. قدرت و خطر اخوان در جنگ، درحمله‏هاى مكرر به عراق و كويت و شرق اردن معلوم شد. با اين كه‏امامشان ابن سعود، آنان را از اين جنگها نهى مى‏كرد و همواره‏دستور مى‏داد كه رفق و مدارا بكار برند و مردم را به قتل‏نرسانند، علما نيز به ايشان سفارش مى‏كردند كه اسيران وپناهندگان را مقتول نسازند، گوش آنان به سخن هيچ‏كس بدهكارنبود.

هرگاه يكى از اخوان كسى را در راه ببيند كه شارب او بلند است‏وى را به سنت پيغمبر(ص) دعوت مى‏كند، سپس با دست‏خود، قسمت‏زيادى را با مقراض كوتاه مى‏نمايد و اگر عابر از ميان خانه‏هاى‏محل سكوت ايشان بگذرد، منع كردن او از داشتن شارب بلند با شدت‏عمل و با زور و جبر است، نه از راه نصيحت و با زبان ملايم. وهمچنين اگر جامه كسى را دراز ببينند، زيادى را با مقراض‏مى‏برند با همه اينها و با اين كه فرقه اخوان در مقابل حكومت‏از حد خويش تجاوز كردند، ابن سعود از آزار آنان چشم پوشيد وكارهاى ايشان را با صبر و بردبارى تحمل كرد و مى‏گفت كه مرورزمان اين شدت و تعصب را تخفيف خواهد داد و از حدت آن خواهدكاست (16) .


پى‏نوشتها:

1) آن موقع هند و پاكستان از يكديگر جدا نشده بودند.
2) صلاح الدين مختار، ج‏2، ص 385 و 386.
3) فصول من تاريخ المملكه‏العربيه‏السعوديه، ، 295 و 296.
4) نگاهى به تاريخ جهان، جواهر لعل نهرو، ج‏3، ص 1483.
5) كشف الارتياب، ص 61 و 62.
6) ملوك المسلمين المعاصرون، ج‏1، ص 136.
7) نظام آل سعود، ص 58.
8) تاريخ العربيه السعوديه، ص 236.
9) نظام آل سعود، ص 41.
10) تاريخ المملكه العربيه السعوديه، ج‏2، ص 146 به بعد ترجمه‏اين قسمت از آقاى فقيهى، وهابيان، ص 370.
11) جزيره‏العرب فى القرن العشرين، ص 313.
12) تاريخ نجد، ص 305 به بعد.
13) رساله‏الاوراق البغداديه، ص 2، چاپ بغداد.
14) وهابيان، ص 373.
15) جزيره‏العرب فى القرن العشرين، ص 313.
16) جزيره‏العرب فى القرن العشرين، ص 314 و 315.

سر حلقه وهابیت در جهان اسلام

اگر چه عبدالوهاب قرن ها پس از ابن تیمیه زندگی می نمود و وهابیت نام و عنوان خود را از عبدالوهاب اخذ نموده است، اما ابن تیمیه، شاید نخستین و برجسته ترین عالم و دانشمند اسلامی سنی مذهبی بوده باشد كه اندیشه هایش قرن ها بعد مورد توجه عبدالوهاب قرار گرفته و مكتب وهابیت بر اساس بنیان های فكری او بنا شده است. لذا بررسی دیدگاه های ابن تیمیه نسبت به عبدالوهاب از اولویت برخوردار است.

ابن تیمیه در سال ۱۲۶۳ میلادی در حران از شهرهای تركیه كنونی كه زمانی در سرزمین تاریخی شام قرار داشت و اینك اثری ار آثارش باقی نمانده، به دنیا آمد و در سال ۱۳۲۸ میلادی بعد از ۶۵ سال مبارزه و تعلیم و تعلم وفات یافت.

از جمله ویژگی های ابن تیمیه، جسارتش در ارایه عقاید و باورهایش بود كه بارها وی را به زندان كشانید، تا اینكه عاقبت در زندان دمشق به دلیل كهولت سن وفات یافت. او بر خلاف دیگرانی كه یا خود را عافیت طلبانه از پیش پای لشگر مغولان كنار می كشیدند و یا كاسب كارانه با آنان به نحوی كنار آمده و در سلك خدمتگذاران و كارگزاران و ملازمان ایشان در می آمدند، همواره با مغولان در جنگ و ستیزه بوده و در هرجایی كه درفش مبارزه بر علیه مغولان بر پای می شد با فتاوای خود آن جنبش را یاری داده و حتی به این امر بسنده ننموده و خود به سلك مبارزان و مجاهدان در می آمد. چنان كه نقش بسیار برجسته ای در پیروزی سپاه ممالیك مصر بر خیل مغولان بر عهده داشت.

ابن تیمیه در فقه حنبلی، خیلی زود به مقام اجتهاد رسید، ولی در ارائه فتاوا هرگز خود را محدود به فقه حنبلی نمی كرد و حتی بسیاری از فتاوای وی مطابق هیچ یك از مذاهب اربعه اهل تسنن یعنی حنبلی، شافعی، مالكی و حنفی نبود.

یكی از نخستین آثار او كتاب «العقیده الحمویه الكبری» بود كه به نوعی خرق عادت در میان سنیان محسوب می شد. وی در این كتاب به نقد و رد بسیاری از عقاید كلامی اشاعره پرداخته و نسبت به سستی و ضعف آن باورها معترض بوده است. وی در این كتاب، چنان خشم قائلان به مكتب اشعری را كه در آن زمان تنها مكتب بلا منازع كلامی در جهان اسلام محسوب می شد و از حمایت ویژه شاهان و حاكمان برخوردار بود، بر انگیخت كه از وی به دادگاه شكایت نمودند و این اولین باری بود كه ابن تیمیه به خاطر عقایدش به دادگاه فراخوانده شده و عقایدش مورد تفتیش قرار گرفت.

ابن تیمیه به احضاریه دادگاه بی توجهی نموده و از حضور در دادگاه سرباز زد و در نامه اش به قاضی خاطر نشان نمود كه وظیفه قاضیان فصل دعاوی مردمان است و نه دخالت در اعتقادات ایشان. اما بعد ها مجبورش ساختند تا به خاطر تالیف این كتاب به دادگاه برود كه وی در این دادگاه توانست قضات را پیرامون صحت دیدگاه های كلامی اش و سستی دیدگاه های رایج اشاعره در آن زمان توجیه نموده و نسبت به این امر متقاعدشان سازد.

ابن تیمیه از اینكه عده ای بنام تصوف، دلق بپوشند و یا ناخن ها و سبیلهای خود را بلند سازند و با حشیش خوردن خود را دچار خلسه سازند به خشم آمده و مردمان را به شدت از این گونه عادات منع نموده و از پیش گویان و تعبیر گران خواب بیزاری جسته و با ایشان در افتاده و مردم را از گرد این گونه افراد متفرق می ساخت.

او با فرقه صوفیان احمدیه كه بر روی آتش راه می رفته و مارهای سمی می بلعیدند و دست به كارهای خارق العاده می زدند در افتاد و كارهای ایشان را شیادی و خلاف كتاب و سنت می دانست و تا آنجا پیش رفت كه بزرگان ایشان را مجاب نمود تا از این گونه افعال و اعمال دست بردارند.

از جمله كارهایی كه ابن تیمیه انجام داد و موجبات خشم مردمان را فراهم ساخت، شكستن سنگی بود كه در خارج از مسجد دمشق به محل زیارت عوام الناس تبدیل شده بود و عوام كه نقش پایی را بر آن سنگ یافته بودند، به گمان آنكه این سنگ قدمگاه رسول خدا (ص) می باشد به تبرك و تكریم و حتی استغاثه به آن سنگ پرداخته و آنرا می بوسیده و به اصطلاح خودمان از آن حاجت می طلبیدند.

یكی دیگر از اقدامات ابن تیمیه مطالعه آثار ابن عربی و شاگردان این صوفی بزرگ جهان اسلام و نقد و بررسی آن بوده است. وی پس از مطالعه این آثار كتابی در رد ابن عربی و یارانش نگاشت و در اقوال و فصول كتاب خود، ابن عربی را مورد حملات تند و سرسختانه ی خود قرار داد و وی را كافر انگاشت. در پی این اقدام وی، پیروان ابن عربی و صوفیان از وی به دادگاه شكایت نمودند ولی این بار نیز ابن تیمیه توانست دادگاه را نسبت به اعتقادات و باور های خود مجاب نموده و از مجازات به خاطر باور هایش در امان بماند.

اما پس از این بود كه او بارها بخاطر ارائه صریح عقایدش به دادگاه تفتیش عقاید كشانده شده و به زندان افتاد و عاقبت در سال ۷۲۸ هجری قمری در زندان دمشق وفات یافت.

او طلب یاری و استغاثه از خدا را جایز، ولی این امر را از رسول خدا(ص) و جانشینان او جایز نمی دانست و معتقد بود كه رسول خدا (ص) تنها می تواند در نزد خداوند شفیع ما باشد و نباید او را باب حوائج خود بدانیم و این امر شرك خواهد بود كه مسلمانان از آن منع شده اند.

او مجرد زیارت قبر رسول خدا (ص) را مجاز نمی دانست. ابن كثیر در شرح باورهای ابن تیمیه پیرامون زیارت قبر رسول خدا (ص) می گوید: این تیمیه زیارت قبر رسول خدا (ص) را منع نكرده، بلكه مجرد قصد رفتن به زیارت را منع كرده است، یعنی اگر كسی بدون قصد زیارت به قبر حضرت برود، به واسطه اینكه می رویم تا در مسجد النبی نماز بخوانیم و در آنجا قبر را زیارت كند مانعی ندارد. و هدف شیخ از ایراد این گونه نظرات، پراكندن مردم از قبور رسول خدا و ائمه هدی نبود. بلكه هدف وی آن بود كه مردم با معرفتی فراتر به زیارت بروند و پیامبران را با خدا همسان و هم شان و هم رتبه ندانند. و توسل به رسول خدا (ص) و ائمه هدی ایشان را از توجه و توسل به خدا باز ندارد و بدین گونه نشود كه مسجد النبی بیش از اینكه یك مسجد باشد یك مزار برای زیارت باشد.

از جمله كارهای نیك و خصایل بلند وی آن بود كه در زمان حكومت ملك ناصر بر مصر او بر قاضیانی كه وی را سال های سال بر بند حبس كشیده بودند دست یافت و چون متوجه دشمنی شاه با ایشان شد و میل سلطان را بر قتل ایشان دریافت، ملك را از قتل ایشان باز داشت. اما همین عده مجددا وی را به زندان دمشق در افكندند تا این كه در سال ۱۳۲۸ میلادی در همان زندان وفات نمود.

مورخان نوشته اند كه هرگاه شیخ ابن تیمیه به زندانی می افتاد فضای آن زندان شكلی معنوی و علمی به خود می گرفت و شیخ آنجا را به مركز نشر علم تبدیل می نمود، چنان كه مردم دسته دسته برای كسب فتوا و یا پرسش های دینی خود به زندان می آمدند و زندانیان به جای پرداختن به لهو و لعب در نزد استاد زانوی ادب بر زمین زده و از دریای علم و معرفت او بهره مند شده و به سلك شاگردان وی در می آمدند.

در پایان شایان ذكر است كه اندیشه های ضد شیعی كه وهابیان امروزین در دشمنی با شیعیان به آنها استناد می كنند، ربطی به شرایط امروزین جهان نداشته و مربوط به روزگاری است كه صوفیان و دراویش علی اللهی متولی این مذهب بوده اند و شاید اگر ما نیز به نقد این شیعیان غالی بپردازیم به همان نتیجه ای برسیم كه شیخ ابن تیمیه رسیده است.

امید كه در فرصت های بعدی بتوانم دیگر ریشه ها و ابعاد مكتب وهابیت، به ویژه دیگر آراء ابن تیمیه را مورد ارزیابی و بررسی قرار داده و آنرا در اختیار خوانندگان گران قدر قرار دهم.

وهابيان و شرفاء مكه

«زينى دحلان‏» مى‏نويسد: «وهابيها در زمان حكومت‏شريف مسعودمتوفى به سال 1165 سى تن از علماى خود را براى بحث و گفتگو به‏مكه و مدينه فرستادند. شريف مسعود از علماى حرمين خواست كه باآنان به بحث و گفتگو بپردازند و علماى مكه با آنها بحث كردندو سرانجام عقائد آنها را فاسد و بى‏اساس يافتند و قاضى شرع حكم‏كفر آنان را صادر كرد و به حبسشان فرمان داد، برخى از آنان‏زندانى و برخى ديگر فرار را بر قرار ترجيح دادند» (18) .

«زينى دحلان‏» در كتاب ديگر مى‏گويد: «وهابيان نزد شريف مسعودعده‏اى را فرستادند تا از او اجازه حج دريافت دارند، مقصودنهائى آنها اين بود كه معتقدات خود را به مردم حرمين شريفين‏عرضه كنند، آنان قبل از اين، سى تن از علماى خود را فرستاده‏بودند تا به اثبات تباهى عقايد اهل مكه و مدينه بپردازند.
ادامه نوشته

عثمان بن معمر نخستين قربانى اين توافق

گفتيم كه «عثمان بن معمر»، امير عيينه، شيخ را از آن شهربيرون كرد، اما وقتى «محمد بن سعود»، امير درعيه به يارى‏شيخ شتافت و با يكديگر بيعت كردند و كار او بالا گرفت، عثمان‏از كار خود به شدت پشيمان شد و به اين فكر افتاد كه شيخ محمدرا دوباره به «عيينه‏» برگرداند و بدين منظور با جمعى ازياران خود، به درعيه رفت و شيخ را به بازگشت‏به عيينه، ترغيب‏كرد، اما شيخ بازگشت‏خود را موكول به اجازه «محمد بن سعود»نمود، محمد هم به هيچ‏وجه به اين امر راضى نشد و عثمان به‏عيينه باز گشت درحالى كه سخت پشيمان و بيمناك بود (5) .

طولى نكشيد شيخ محمد حكم كفر عثمان بن معمر را صادر كرد وگفت: «ان عثمان بن معمر مشرك كافر» و دو نفر را مامور كشتن‏او نمود، آن دو نفر در نماز جمعه شركت كردند و پس از پايان‏نماز او را در محراب مسجد در ماه رجب سال 1163 به قتل‏رساندند، روز بعد محمد بن عبدالوهاب به عيينه آمد و «مشارى‏بن معمر» را كه از پيروانش بود، به عنوان حاكم عيينه تعيين‏كرد (6) .

با اين كه «عثمان بن معمر» هميشه كمك مردم درعيه بود و باتزويج كردن دخترش با «عبدالعزيز بن محمد» با سعوديها روابطنزديكترى برقرار كرده بود و از اين دختر فرزندى به دنيا آمده‏به نام «سعود» كه در عصر او و هابيها به اوج قدرت رسيدند،ولى شيخ اولين كارى كه كرد، عثمان را به بهانه اين كه كافرشده، به قتل رساند و شخصا به «عيينه‏» رفت و دستور داد قصرآل معمر را با خاك يكسان كردند (7) .

حال نمى‏دانيم چگونه «عثمان بن معمر» حاكم عيينه كافر و مشرك‏شده بود كه در روز جمعه در محراب نماز به قتل رسيد؟! در آن‏وقت كه شيخ محمد به درعيه آمد و با محمد بن سعود براى كشتن‏مسلمانان توافق كرد مردم درعيه در نهايت تنگدستى و احتياج‏بودند و براى قوت روزانه خود كار مى‏كردند و نيز در مجلس شيخ‏حاضر مى‏شدند تا به وعظ او گوش فرا دهند.

«ابن بشر نجدى‏» چنين مى‏گويد: من (ابن بشر) شهر درعيه را بعداز اين تاريخ در زمان سعود، مشاهده كردم درحالى كه مردم آن ازثروت فراوان برخوردار بودند و سلاحهاى ايشان با زر و سيم تزيين‏شده بود و بر اسبهاى اصيل سوار مى‏شدند و از لباسهاى فاخر به‏تن مى‏كردند و از هر لحاظ در نعمت و رفاه بودند، به حدى كه‏زبان از شرح و بيان آن ناتوان است. روزى در يكى از بازارهاى‏درعيه ديدم كه مردها در طرفى و زنها در طرف ديگر قرار داشتند،در آنجا، طلا و نقره و اسلحه و شتر و اسب و گوسفند و لباسهاى‏فاخر و مواد غذائى، به قدرى زياد بود كه زبان از وصف آن عاجزاست تا چشم كار مى‏كرد، بازار ديده مى‏شد و من فرياد فروشندگان‏و خريداران را مى‏شنيدم كه مانند زنبور عسل همهمه مى‏كردند كه‏يكى مى‏گفت فروختم و ديگرى مى‏گفت‏خريدم (8) .

«ابن بشر» از ثروتهاى انباشته در درعيه، سخن گفته ولى شرح‏نداده است كه اين ثروتهاى هنگفت از كجا پيدا شده بود ولى ازتاريخ پيداست كه آن از حمله به قبائل و شهرهاى ديگر نجد وغارت كردن اموال ديگر مسلمانان به دست آمده بود. خود ابن بشردر ضمن بيان سيره سعود بن عبدالعزيد(درگذشته 1229) گفته است‏كه وى در حملات خود جز كودكان نابالغ و زنان و سالخوردگان، همه‏را از دم شمشير مى‏گذرانيد و تمام اموال را تصاحب مى‏كرد (9) .

پس از آن كه محمد بن عبدالوهاب براى كشتار مسلمانان با حكمران‏درعيه محمد بن سعود پيمان بست، آنگاه به روساى قبائل و تمام‏مردم نجد و قاضيان نامه نوشته و آنها را به قبول مذهب تازه‏فرا خواند، برخى پيروى كردند و برخى نيز بى‏اعتنائى نمودند. اومردم درعيه را به جنگ و پيكار فرا خواند، آنان به نداى وى‏پاسخ گفتند. و اعلان نمود تمام اهل نجد بدون استثناء «كفره‏تباح دماوهم و نساوهم و متملكاتهم و المسلم هو من آمن بالسنه‏التى يسير عليها محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود» (10)

«كافر هستند و خونها و زنها و اموالشان مباح است، مسلمان كسى‏است‏به سنتى كه محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود سير مى‏كنند،ايمان بياورد».

بعد از پنج‏سال از پيمان «محمد بن عبدالوهاب و محمد بن‏سعود»، هنوز سلطه امير درعيه در منطقه حتى در نزديكترين‏آباديها پذيرفته نشده بود. در «حريملا»; «سلمان‏» برادر«محمد بن عبدالوهاب‏» مردم را بر ضد وهابيها تحريك مى‏كرد وبه تمام شهرهاى نجد نامه‏هائى فرستاد و در آنها تعاليم برادرش‏را مصيبت‏بار خواند، نامه‏هاى او در مردم اثر مى‏گذاشت، الا اين‏كه «عبدالعزيز» با 800 نفر پياده و 20 سواره بر «حريملا»استيلا يافت و «سلمان‏» به طرف «سدير» فرار كرد (11) .

«ملطبرون‏» مى‏گويد: او در سرزمين نجد مذهبش را آشكار ساخت وسعود از وى تبعيت نمود، او مردى بود زيرك و محكم‏كار بود. هريك خود را با ديگرى تقويت كرد، سعود با پيروى از آئين تازه‏«محمد بن عبدالوهاب‏» پايه‏هاى كومت‏خويش را محكم مى‏كرد وپسر عبدالوهاب هم در اثر كمك‏هاى نظامى سعود و به زور شمشير اوداعيه خويش را بگسترد و تقويت نمود و در نتيجه، سعود حكمران‏منطقه، و محمد بن عبدالوهاب رهبر مذهبى مردم شد.

فرزندان هر يك پست پدر خود را اشغال مى‏كردند و بعد از آن كه‏سعود بر قبيله خود پيروز گشت و بر دو قبيله ديگر از يمن نيزغلبه يافت و قبائل بسيارى از عرب و نيز همه اعراب نجد به‏وهابيت گرويدند. شهر درعيه را كه در جنوب شرقى بصره واقع است،پايتخت‏خويش قرار داد و پس از پانزده سال، حكومت‏سعود توسعه‏پيدا كرد و باز به توسعه بيشترى حرص مى‏ورزيد.
ادامه نوشته

توافق محمد بن عبدالوهاب با محمد بن سعود براى كشتن مسلمانان

سرانجام پسر عبدالوهاب از «عيينه‏» بيرون رانده شد و به سال‏1160 به شهر «درعيه‏» رفت (همان شهرى كه مركز مسيلمه كذاب‏بود) و در خانه مردى به نام «عبدالله بن سويلم‏» فرود آمد ودر آن موقع حكمران اين سرزمين «محمد بن سعود» (جد آل سعود)از قبيله «عنيزه‏» بود، محمد بن سعود زنى داشت‏به نام‏«موصى‏» دختر «ابى وحطان‏» از آل كثير كه زنى با تدبير وخردمند بود، اين زن از وضع شيخ اطلاع يافت و به محمد، شوهر خوداظهار داشت كه اين مرد غنيمتى است كه خدا به تو فرستاده، مقدم‏او را گرامى بدار و در بزرگداشت وى كوشا باش و يارى او راغنيمت‏شمار.

ابن سعود پيشنهاد زن خود را پذيرفت و در خانه عبدالله بن‏سويلم به ديدن شيخ رفت و به عزت و نيكى به او مژده داد، شيخ‏نيز قدرت و تسلط بر همه بلاد نجد را به وى بشارت داد و درباره‏روش پيامبر(ص) و اصحاب آن حضرت در امر به معروف و نهى از منكرو جهاد در راه خدا سخن گفت و همچنين به او يادآور شد كه هربدعتى گمراهى است و اين كه مردم نجد بدعتهائى بكار مى‏برند، ومرتكب ظلم مى‏شوند و دچار اختلاف و تفرقه هستند.

محمد بن سعود، سخنان شيخ محمد را به مصلحت‏خود تشخيص داد وآنها را پذيرفت و به وى اطمينان داد كه به ياريش برخواهد خاست‏و بامخالفان، جهاد خواهد كرد ولى به دو شرط: يكى آن كه وقتى‏كارها رو به راه شد، شيخ از او جدا نشود و با ديگرى رابطه‏برقرار نكند. دوم اين كه مجاز باشد خراجى را كه همه‏ساله ازاهل درعيه، دريافت مى‏دارد، بازهم دريافت كند. شيخ شرط اول راپذيرفت و درباره شرط دوم گفت: اميد است‏خداوند فتوحات و غنائم‏بسيارى بيشتر از خراج درعيه نصيب تو گرداند (1) . بدين ترتيب‏محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود در مورد جنگ با مخالفان وامر به معروف و نهى از منكر و اقامه شعائر دين (طبق عقايدخود) با يكديگر بيعت كردند.

بعضى از مستشرقين مثل «فيليپ حتى‏» (2) و «گلدزيهر» (3) وبرخى ديگر گفته‏اند: محمد بن سعود پسر خود عبدالعزيز را دامادشيخ ساخت و اگر اين امر صحيح باشد، موجب رابطه نزديكترى ميان‏آن دو گرديد و اين عهد و پيمان ميان آل سعود و عائله‏عبدالوهاب تا به امروز همچنان استمرار دارد و روابط فاميلى‏نيز همچنان ميان آنها در جريان است (4) .

تاریخچه وهابیت(1)

احمد حنبل یکی از ائمه چهارگانه اهل سنت است.وی بیشتر از یک قرن ونیم پیشوای بلامنازع جهان تسنن بویژه اهل حدیث بود.ملاک سنت وبدعت گفتار احمد بود.اصولی که احمدبن حنبل برای اهل حدیث بناکرد تجسیم وتشبیه ذات اقدس اله بودو اینکه خدا در جهتی قرار دارد وبر عرش خود مستقر است.

چنین تفکری جذو عقاید مسلم وبدون تردید اهل حدیث قرار گرفت و انکار آن در حد ارتداد بود.این    اندیشه ها همچنان بر طرفداران احمد حنبل سایه سنگینی افکنده بود تا اینکه ابوالحسن اشعری به یک باره تصمیم گرفت پس از چهل سال از اعتزال توبه کند وبه مکتب احمد باز گردد.

وی در سال ۳۰۵ ه.ق در بصره بر بالای منبر رفت و باز گشت خود را از اعتزال اعلام کرد. با ورود ابوالحسن اشعری به جرگه حنبلی ها تغییراتی در این مذهب ایجاد شد.شخصی که چهل سال با استدلال عقلی ومنطقی سر وکار داشت نمی توانست چشم بسته عقاید احمد حنبل را قبول کند.وی در کتاب الابانه فی الدیانه تمام عقاید ابن حنبل را پذیرفت ولی در کتاب دیگرش اللمع تاثیر خود را گذاشته وبه مبانی عقلی خود بازگشت!

از اغاز قرن ۵ طالع احمد بن حنبل به تدریج غروب کرد وستاره اقبال ابوالحسن اشعری درخشید.مقریزی می گوید:(ر.ک:الخطط.ج۲ص۵۸) به وسیله گروهی از شخصیت ها از سال ۱۳۸۰به بعد مذهب ابوالحسن در عقاید در عراق و شام و بعد در مصر منتشر شد.

هر چند روش ابوالحسن اشعری احمد را از پیشوایی اهل سنت به زیر کشاند ولی در قرن هشتم به دست برخی از حنبلی ها دوباره مکتب وی با همان اصول بیان شده نمایان گشت.احیا کننده مکتب احمدبن حنبل :ابو عباس احمد بن عبدالحلیم معروف به ابن تیمیه بود.

او در سال ۶۶۱ ه.ق در حران به دنیا آمد... او بار دیگر احادیث تشبیه و تجسیم و جهت داشتن خداوند را که اساس اعتقاد حنبلی ها بود مطرح کرد وقتی ساکنان «حماه» از او درباره آیه «الرحمن علی العرش استوی» پرسیدند وی در تفسیر آن جایگاهی برای خداوند در عرش تعیین کرد.....!

از خصوصیات بارز ابن تیمیه فتوا دادن بر خلاف آرای مشهور ورایج بین مسلمین بود(بدعت)مکتب وی به دلیل خشونت در کلام و بد زبانی در گفتار (که از ویژگی های وهابیت است) رواج نیافت  وعلمای زیادی به نقد و رد آن پرداختند...

ادامه در روزهای آتی.....انشاءالله

بنیان‌گذار وهابیت:

 

این آیین ساختگی، منسوب هست به شخصی بنام (شیخ محمد) که در سال 1115 قمری تو شهر «عینیه» از شهرهای نجد، به دنیا اومد و قدم نحسش رو تو این دنیا گذاشت. پدرش قاضی اون شهر بود و مسلک حنبلی داشت. محمد پیش پدرش فقه مذهب حنبلی را آموخت ولی بعدِ مدتی تو شهر نجد با عقاید مذهبی مردم، از درِ مخالفت در اومد. این لعنتی که امیدوارم خداوند اون رو با عمر لعنت‌الله علیه محشور کنه، سالی که به مکه سفر کرد، مراسم توسل مردم به قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو شرک معرفی کرد. بعدش با عقاید مذهبی پدرش مخالفت کرد و به شهرهای مختلفی سفر کرد و عقاید خرافی خودش که نشأت گرفته از ایده‌های استعمار پیر (انگلیس) بود رو نشر می‌داد و چون با عقاید مذهبی مردم مخالفت می‌کرد، مردم اون رو از شهر بیرون می‌انداختند از جمله «بصره» و «عینیه». البته یه چیزی رو تو پرانتز عرض کنم در خصوص اینکه گفتم دست‌نشونده‌ی انگلیس بود رو می‌تونید مراجعه کنید به کتاب «خاطرات سیاسی مستر همفر جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی» که مربوط به حدودا 200 سال پیشه. که تو این کتاب، خود «مستر همفر»، کامل توضیح داده که چه کارهایی کرده و چه زحماتی کشیده تا تونسته «محمد بن عبدالوهاب» رو خرتر کنه و بوسیله‌ی اون، شکاف عمیقی رو بین مسلمونا ایجاد کنه.

این کتاب، کتاب جالبیه و توصیه می‌کنم، حتما اون رو گیر بیارید و مطالعه کنید. خب، خیلی جاده خاکی نریم؛ خلاصه این محمد بن عبدالوهاب از کثیف‌ترین و فاسدترین افراد دوره‌ی خودش بوده (رجوع بشه به کتاب مستر همفر). البته این رو هم باید متذکر بشم که ریشه‌ی اصلی وهابیت به شخصی به نام «ابن تیمیه» برمی‌گرده.

حالا، ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که تا الان که بحث سرِ «محمد بن عبدالوهاب» بوده، پس سر و کله‌ی «ابن تییمیه» از کجا پیدا شد؟ و اصلا اون کیه؟ و از چه جهنم دره‌ای پیداش شده؟ بد نیست یه مختصری هم از «ابن تیمیه» بدونیم. اسم کاملش اینه «ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم» معروف به «ابن تیمیه» از علمای حنبلی، مسقّط (سَقط شده) به سال 728 قمری، که به دلیل انحرافاتی که داشت، علمای اسلام اون رو فاسق و کافر معرفی کردند و قضات شافعی و حنبلی و حنفی و مالکی، اونو محکوم کرده و کتباً به فاسد بودنش رای و فتوی دادند. بعد از اینکه سال 728 تو زندان شام به دَرَک واصل شد، شاگردش «ابن القیّم» راه اونو ادامه داد ولی کم‌کم کمرنگ شده و به دست فراموشی سپرده شد؛ تا اینکه سر و کله‌ی این «محمد بن عبدالوهاب» پیدا شد و با کمک دولت آل سعود و بخصوص اهالی نجد، و با همدستی بریتانیا (انگلیس) شروع به ترویج این مذهب جعلی و ساختگی کرد که البته پدر و برادرش و علمای شیعه، کتابهایی در ردّ عقاید «محمد بن عبدالوهاب» نوشتند و منتشر کردند.

اختلافاتی که بین ما و وهابی‌ها هست، خیلی زیاده که البته یک به یک اونا رو مطرح کرده و راجع بهشون بحث می‌کنیم. مثلا بیشترین تهمتی که به شیعه می‌زنند، تهمت شرکه. اونا ما رو مشرک مدونن. چرا؟ برای اینکه ما در مقابل قبور اولیاء خدا مانند پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و ائمه دین علیهم السلام، تعظیم می‌کنیم. اونا این تعظیم و تکریم رو با عبادت و پرستش عوضی گرفتند و به همین دلیل تهمت شرک می‌زنند.