تاریخ وهابیت

فصلنامه مكتب اسلام = شماره 4



 كنفرانس اسلامى براى تعيين تكليف مكه و مدينه ابن سعود كه در فتح برخى از شهرهاى حجاز بيش از حد تندى نشان داده و نفرت همگان را برانگيخته بود، براى پيشبرد مقصود خود وجلب توجه مسلمانان دست به ابتكارى زد و پس از تصرف دو شهرمقدس مكه و مدينه، بهتر ديد كه تعيين تكليف و چگونگى حكمروايى در اين دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نمايد، بدين جهت ازكشورهاى مستقل اسلامى: تركيه، ايران، افغانستان، يمن و همچنين از روساى سرزمينهاى ديگر از قبيل: مصر، عراق، شرق اردن و نيزامير عبدالكريم ريغى و حاج امين الحسينى مفتى بزرگ فلسطين وواليان تونس، و دمشق و بيروت و ديگر زعماى اسلامى دعوت كرد تابراى انعقاد يك كنفرانس اسلامى نمايندگان خود را اعزام دارند،اين دعوت در تاريخ دهم ربيع الثانى سال 1344 انجام گرفت.



بيشتر سرزمينهاى اسلامى به خاطر نفرتى كه از ابن سعود داشتند،اين دعوت را رد كردند و تنها چند كشور، آن را پذيرفتند و درتشكيل كنفرانس شركت نمودند از جمله شركت كنندگان، مسلمانان هند بودند (آن موقع هند و پاكستان از يكديگر جدا نشده بودند ) ايشان پيشنهاد كردند در حجاز يك حكومت جمهورى كه تمام مسلمانان در آن شركت داشته باشند، برقرار گردد كه قسمت مهمى از هزينه آن را به عهده بگيرند (صلاح الدين مختار، ج2، ص 385 و 386 ) و اين پيشنهاد به عللى عملى نبود.



در اين كنفرانس كه در مكه داير شده بود، تعداد 69 نفر ازنمايندگان برخى از كشورهاى اسلامى شركت داشتند و با تاسيس اين كنفرانس براى عبدالعزيز ديگر شكى باقى نماند كه او زعيم ورهبر سرزمين حجاز است گرچه برخى از شركت كنندگان با او به مخالفت برخاستند ولى مخالفت آنها فائده اى نداشت و نتوانستندچيزى را تغيير بدهند و به خصوص اين كه مفتى و رئيس گروه مسلمانان روسيه «رضا الدين سحرالدنيوف» از طرف كنفرانس قطعنامه اى را صادر كرد كه در آن تصريح شده بود كه حامى ونگهبان حرمين شريفين(مكه و مدينه) ابن سعود مى باشد (فصول من تاريخ المملكه العربيه السعوديه، ، 295 ) . بدين ترتيب ابن سعود به مقصود خود رسيد و خود را به عنوان سلطان نجد و حجاز در مجامع اسلامى و سطح بين المللى مطرح ساخت.



«جواهر لعل نهرو» مى نويسد: «كنگره اسلامى كه در مكه تشكيل شد، تصميم مهمى نگرفت و شايداصولا به منظور اتخاذ تصميمى هم تشكيل نشده بود و فقط وسيله اى بود كه ابن سعود با آن موقعيت خويش را مخصوصا در مقابل قدرتهاى خارجى تحكيم و تثبيت كند. هيئت نمايندگى كميته خلافت مسلمانان هند كه در آن كنگره شركت كردند و تصور مى كنم «مولانامحمد على» يكى از ايشان بود نااميد و مايوس و خشمگين از ابن سعود به هند باز گشتند. اما اين وضع براى ابن سعود اهميت زيادى نداشت او در موقعى كه لازم داشت، كميته خلافت هند رامورداستثمار قرار داده بود و اكنون مى توانست بدون هوادارى اين كميته هم به خوبى كار خود را ادامه دهد» ( نگاهى به تاريخ جهان، جواهر لعل نهرو، ج3، ص 1483) .



طبق نوشته مرحوم علامه امين، دولت ايران در نظر داشت نماينده خود را براى شركت در انجمن مذكور به مكه اعزام دارد ولى چون از ويرانى قبور ائمه بقيع اطلاع يافت، از فرستادن نماينده خوددارى نمود و به عنوان اعتراض بر اين امر، تصميم به عدم شركت گرفت و براى اين كه مبادا خطرى متوجه حجاج ايرانى شود،سفر حج را تا سال 1346 ه قمرى ممنوع ساخت و چون از وجود خطرمطمئن شد، اجازه به مردم داد ( كشف الارتياب، ص 61 و 62) .



بعد از كنفرانس اسلامى، سى تن از اعيان جده به مكه آمدند و درآنجا به اتفاق سى تن از شخصيتهاى مكه، انجمنى تشكيل دادند ودر 22 جمادى الثانى سال 1344 به اتفاق آراء مقرر داشتند باسلطان عبدالعزيز آل سعود، به عنوان پادشاه حجاز بيعت كنند وخواستند وقتى را براى بيعت معين نمايد.



روز جمعه 25 ماه مزبور بعد از نماز جمعه مردم جلو باب الصفاگرد آمدند. ابن سعود نيز در آن مراسم حاضر شد، سيد عبدالله دملوجى، يكى از نزديكان او، صورت بيعت را بر مردم خواند ( ملوك المسلمين المعاصرون، ج1، ص 136) ودر اين موقع يكصد و يك تير هوائى شليك شد.



بدين ترتيب، ابن سعود عنوان پادشاه نجد و حجاز را پيدا كرد ونخستين دولتى كه او را به رسميت شناخت، دولت شوروى بود، سپس انگلستان و فرانسه و هلند و تركيه و به تدريج ديگر دولتها آن را به رسميت شناختند.



سلطان عبدالعزيز از اين پس كوششهاى فراوانى براى تثبيت وضع كشور و حكومت خود بكار برد، با بسيارى از دولتها روابط برقرارنمود. جمعيت اخوان كه در به قدرت رسيدن عبدالعزيز نقش مهمى داشتند، به تدريج از سلطان خود ناراضى شدند، به خصوص انتصاب يكى از رجال محلى به عنوان والى مكه به جاى دو تن از رهبران اخوان كه حجاز را فتح كرده بودند، آنان را برآشفته كرد، درواقع متوجه شدند كه با سلطان خود اختلاف نظر دارند.



ابن سعودتنها براى نيل به هدفهاى دنيوى حكم جنگ و جهاد داده بود.



نارضايتى «اخوان» موقعى به منتهى درجه رسيد كه در پى عمليات يك گروه كماندويى كه چندين قهوه خانه و مغازه هاى لوكس محله تجارى مكه را زير و رو كردند، ابن سعود ورود اخوان را به اين محله ممنوع كرد (نظام آل سعود، ص 58) .



جمعيت اخوان جمعيت اخوان در دوره اخير وهابيها نقش به سزايى داشته اند، ازاينرو مناسب است كمى به بررسى وضع آنان بپردازيم: عبدالعزيز در جريان نبردهايى كه عليه آل رشيد و قواى ترك انجام داده بود، از اين كه عربهاى باديه نشين او را در بحبوحه پيكار رها مى كردند و نمى توانست چنانكه بايد از پيروزيهاى خودبهره بگيرد و يا اين كه حتى موجب شكست وى مى شدند، ناراحت بود.



نقشه اى كشيد و طايفه هاى بيابانگرد را در اطراف آباديهايى گردآورد و با اعطاى موقوفات و تجهيزات و امتيازاتى آنان را در آن مكانها به طور ثابت مستقر ساخت. به اين معنى طايفه هاى بيابانگرد را در حاشيه شهرها و آباديها اسكان داد به اين منظور كه در آنان ايجاد وفادارى نسبت به خاندان حاكم كندبه طورى كه بتواند در مواقع لزوم از ميان آنان اقدام به بسيج قواى منضبط نمايد.



بدين سان نخستين جمعيت «اخوان» با هدف مبارزه جهت گسترش فرقه وهابى به وجود آمد.



نخستين گروه «اخوان» در«عرطاويه» ايجاد شد ( تاريخ العربيه السعوديه، ص 236) و بسيارى ديگر در اردوگاههاى نظامى به نام «هجره» مستقر شدند به همانگونه كه در عصر آغاز فتوحات اسلام اعراب بيابانگرد زندگى سرگردان خود را رها كردند تا درشهرهاى نظامى فتح شده توسط مسلمانان ساكن شوند.



تعداد اردوگاههاى «هجره» دقيقا معلوم نيست. اما احتمالا صدها«هجره» به وجود آمد كه هركدام ى توانست بين ده تا ده هزاررزمنده را بسيج كند (نظام آل سعود، ص 41) .



صلاح الدين مختار در باره علت تشكيل اين فرقه مى نويسد: «ملك عبدالعزيز آل سعود، چون ديد كه قوم او در بيابان پراكنده اند و خيلى زود گرد فتنه و فساد مى گردند و آشوب بپامى كنند به اين فكر افتاد به وسيله اى ميان اين قبائل جاهل وفتنه گر، اتحاد و هماهنگى ايجاد كند و براى عملى ساختن منظورخود، فكر كرد هيچ عاملى بهتر و موثرتر از تمسك به دين و نشراحكام دينى و اقامه حدود در ميان قبائل بدوى نيست.



ابن سعود براى اجراى نظر خود، از عالم نجد، شيخ عبدالله بن محمد بن عبداللطيف، خواست كه كتابهايى به زبان ساده، به طورى كه بدويها بفهمند و بپذيرند، براساس مذهب حنبلى تاليف كند ودر بين همه قبائل منتشر سازد. ابن سعود، همچنين عده اى ازشاگردان شيخ عبدالله را به عنوان خطيب و راهنما به ميان قبائل فرستاد و ايشان تعاليم دينى را ساده و روشن براى بدويها تشريح مى كردند كه از اعماق قلب آنها را حفظ مى نمودند به اين ترتيب يك عاطفه دينى در بين بدويان به وجود آمد و از مجموع اين اقدامات، فرقه اخوان پديدار گشت.



اين تدابير در زمانى به كار رفت كه خود بدويان از كثرت خونريزى ميان آل سعود و آل رشيد به تنگ آمده و در صدد بودندخود را از آن حال رها سازند و زندگى تازه اى پيدا كنند.



بنابراين آنان تشنه تعاليم مزبور بودند، تعاليمى كه ايشان رااز خونريزى منع مى كرد و به عدالت و آرامش دعوت مى كرد. تعاليم مزبور در جسم بدوى نيز تاثير كرد. او كه در بدترين حالات توحشو بربريت به سر مى برد و هر شش ماه يا يك سال هم تن خود را باآب نمى شست، اكنون به امر نظافت و پاكى تن سخت توجه داشت تا به حديث: « النظافه من الايمان »
عمل كرده باشد.



بدوى كه زندگيش بر نهب و غارت اموال بندگان خدا پايه گذارى شده بود، اينك همواره اين دعا بر زبان او جارى بود كه «اللهم اغننا بحلالك عن حرامك» در نتيجه تدبير مذكور امنيت كم نظيرى به وجود آمد كه اگر كسى در راه خود يا در صحرا، پول نقد يا هرچيز ديگرى را ببيند فورى به حاكم اطلاع مى داد (تاريخ المملكه العربيه السعوديه، ج2، ص 146 به بعد ترجمه اين قسمت از آقاى فقيهى، وهابيان، ص 370) .



حافظ وهبه درباره «اخوان» مى نويسد: «هرگاه در حدود عراق يا شرق اردن يا كويت نام اخوان برده شود، ترس بر دلها مستولى مى گردد، و همه به قلعه ها و در پشت برجها و باروها پناه مى برند. اين قاصدان ترس و ناراحتى در بلادچه كسانى هستند؟ در سالهاى اخير، اخوان به اعراب باديه نشين گفته شد كه خانه بدوشى را ترك كردند و در محل هاى معينى سكنى گزيدند و براى سكونت خانه هاى گلين ساختند كه به آنها «هجره» گفته مى شديعنى اين كه از زندگى زشت سابق دورى جسته و به زندگى خوب بعدى پرداختند. اين خانه هاى گلى به جاى چادر و خيمه، نخستين بار درسال 1330 هجرى بنا شد و ساكنان آنها آميخته اى از چند قبيله بودند، اعراب، زندگى قبلى را جاهليت و زندگى جديد را، اسلام ناميدند» (جزيره العرب فى القرن العشرين، ص 313) .



درباره فيلبى (عبدالله) پيدايش جمعيت اخوان نوشته است: «كوششهاى كسانى كه از طرف ابن سعود براى ارشاد قبائل به ميان آنها رفته بودند در سال 1912 (1331ه) به ثمر رسيد، در اين سال گروهى از قبيله هاى حرب و مطير در ناحيه حرما(از توابع نجد) گرد آمدند. اين جماعت كه شماره آنها در بدو امر به پنجاه تن مى رسيد مقرر داشتند كه به نام شناخته شوند و محل اقامت خودرا در محلى كه در سر راه كويت به قصيم بود، قرار دادند به تدريج بر جمع آنان افزوده شد و سپاهى كه بر مبناى دين استواربود به وجود آمد&raquo.



ابن سعود كه هدفش از تشكيل جمعيت مزبور به وجود آوردن سپاهى متعصب و بى باك و صبور بود، همه تسهيلات لازم را از مال و حبوب ووسائل كشاورزى و سرانجام، اسلحه و ذخائر جنگى براى دفاع ازدين، در اختيارشان گذاشت. اخوان قتل و غارت ميان قبائل وراهزنى و استعمال دود و زندگى مرفه و خوب را حرام كردند وعمده اهتمام آنها ذخيره اندوزى براى آخرت بود. آنان جز خود همه مردم، حتى تمام فرقه هاى ديگر اسلامى را مشرك و بت پرست مى خواندند.



هنوز سال 1912 به پايان نرسيده بود كه ابن سعود خود را درراس سپاهى محلى و داوطلب ديد كه از بدويهاى شهرى شده تشكيل يافته بود، سپاهى كه تا پاى جان، در راه او مى جنگيدند اماسپاهى نامنظم كه تابع هيچ نظم و قاعده اى نبود. هنگام جنگ اين سپاه نيز همراه سپاهيان منظم و تعليم ديده حركت مى كردند، ليكن از آنها جدا بودند و پرچمشان هم پرچم مخصوص خودشان بود.



اخوان تا پانزده سال به همين حال باقى بودند و از آن پس، ثروتو آسايش، غرور در ايشان كرد به حدى كه همه پيروزيهاى ابن سعودرا نتيجه كوششهاى خود مى دانستند (تاريخ نجد، ص 305 به بعد) .



گرچه اصل فكر تاسيس جمعيت اخوان از ناحيه قاضى رياض عبدالله بن محمدبن عبداللطيف از آل الشيخ و قاضى احساء شيخ عيسى وعبدالكريم مغربى بود، ولى علماى وهابى شور و شوقى در پشتيبانى از اين اقدام و اصلاحات به خاطر جنبه متجدد م آبانه اى كه داشت،نشان ندادند ولى جلب پشتيبانى آنان براى موفقيت طرح مذكورضرورى بود زيرا نفوذ خود را در ميان اهالى منطقه گسترده بودندو در راس روحانيت عربستان، اعقاب مستقيم محمد بن عبدالوهاب قرار داشتند كه طبقه ممتاز شيوخ را تشكيل مى دادند.



عبدالعزيز ناچار شد به علماء ضمانتهايى بدهد. وى تعهد كرد كه خود مبلغ افكار وهابى شود و هدف از تاسيس «اخوان» تبليغ
وهابيت باشد. مذهبيهاى وهابى بدين ترتيب به اين كار رضايت دادند و دستگاه تبليغاتى خود را به حركت انداختند تا در سراسرسرزمينهاى تابع عبدالعزيز اعلام كنند و تبليغ نمايند كه قوانين الهى ايجاب مى كند كه وفادارى به امير كل منطقه مقدم بروفاداريهاى طايفه اى و قوم و قبيله اى باشد.



«اخوان» مى گفتند كه اگر كمك آنان نبود ابن سعود هرگزنمى توانست حجاز را فتح كند و همان امير رياض باقى مانده بود.



آنان به خود مغرور بودند و كم كم معتقد شدند به اين كه مبادى وتعاليم دينى همان است كه آنها فراگرفته اند و هرچه جز اين است،ضلالت مى باشد از اينروى به غير از خود و از جمله به شهرنشينان نجد، با بدگمانى نگاه مى كردند و حتى به ابن سعود هم بدگمان شده بودند و اعتقاد داشتند كه عمامه به سرگذاشتن سنت است ولى عقال به سر بستن بدعت زشتى است و بعضى از ايشان در اين باره آنقدر غلو كردند كه گفتند عقال لباس كفار است و كسى كه عقال مى بندد بايد از او دورى جست.



بسيارى از آنان معتقد بودند كه هركس چادرنشينى را ترك نكندهرقدر هم در دين قوى باشد، بازهم مسلمان نيست بدين جهت به باديه نشينان سلام نمى كردند و جواب سلامشان رانمى دادند و ازذبيحه آنها نمى خوردند. و نيز معتقد بودند كه شهرنشينان گمراهند و جنگ با آنان واجب است و اين كه اين امر از سوى خدابه ايشان القاء شده و بنابراين سخن هيچ كس را در مورد منع ازجنگ نمى پذيرفتند. جمعى از اخوان به سلطان عبدالعزيز ايرادگرفتند كه باكفار دوستى مى كند و در دين سهل انگارى مى نمايد.



جامه بلند به تن مى كند و شارب خود را كوتاه نمى كند و عقال به سر مى بندد. خلاصه اين كه فرقه اخوان هرچه را مطابق ميلشان نمى ديدند، حرام مى دانستند و با آن مبارزه مى كردند.



سيد ابراهيم رفاعى مى نويسد كه: «جمعيت اخوان، گروهى از عوام الناسند و آن طور كه به من رسيده است، كسى از آنها كه قادر به قرائت قرآن نيست، به قارى قرآن مى گويد: تو قرآن بخوان و من آن را براى تو تفسير مى كنم (رساله الاوراق البغداديه، ص 2، چاپ بغداد) .



گويند: اين روح سركش و اين تعصبات ناپسند، نتيجه تلقينات غلطى بود كه از ناحيه كسانى از شاگردان شيخ عبدالله مزبور كه براى راهنمائى بدويان رفته بودند، به آنان القاء شده بود (وهابيان، ص 373) .



حافظ وهبه در اين مورد گويد: كه سال 1335 را بايد سخت ترين سالها در تاريخ نجد، به حساب آورد زيرا در اين سال نزديك بودكه يك فتنه داخلى در اين سرزمين برپا شود و جنگ سختى ميان فرقه اخوان و حكومت سعودى و مردم شهرنشين رخ دهد.



ابن سعود براى جلوگيرى از خطرى كه نجد را تهديد مى كرد، جمعى از طلاب علوم دينى را به سوى اخوان فرستاد تا به اصلاح آنچه فرستاده شدگان قبلى فاسد كرده بودند، بكوشند، ضمنا دست مبلغين قبلى كه تخم جهالت و گمراهى را كاشته بودند، از كارى كه به عهده داشتند، كوتاه شد و از سكونت در «هجر» (خانه هاى گلى) منع گرديدند.



اين تدبير اگرچه بسيار سودمند واقع شد، ولى نتوانست آنچه رادر اذهان اخوان جايگير شده بود، به كلى از ميان بردارد و اگراز شمشير و سطوت سلطان عبدالعزيز بيمناك نبودند، هرج و مرج،شبه جزيره عربستان را فرا مى گرفت (جزيره العرب فى القرن العشرين، ص 313) .



حافظ وهبه درباره اوصاف اخوان مى نويسد: «اخوان از مرگ نمى ترسند و براى نيل به شهادت (مطابق عقيده خود) و رفتن به سوى خدا، به مرگ رو مى آورند، مادر وقتى بافرزند خويش وداع مى كند و مى گويد: خداوند ما و تو را در بهشت گرد يكديگر برآرد. هنگام حمله و هجوم شعارشان «اياك نعبد واياك نستعين» بود، من (حافظ وهبه) شاهد بعضى از جنگهاى ايشان بودم و ديدم كه چگونه خود را به مرگ مى سپارند و دسته دسته به طرف دشمن پيش مى روند و هيچ يك جز شكستن و كشتن سپاه دشمن انديشه اى ندارد.



در دل عموم اخوان ذره اى رحم و شفقت وجود ندارد، هيچ كس ازدستشان رها نمى شود.



هركجا بروند، قاصدان مرگند. قدرت و خطر اخوان در جنگ، درحمله هاى مكرر به عراق و كويت و شرق اردن معلوم شد. با اين كه امامشان ابن سعود، آنان را از اين جنگها نهى مى كرد و همواره دستور مى داد كه رفق و مدارا بكار برند و مردم را به قتل نرسانند، علما نيز به ايشان سفارش مى كردند كه اسيران وپناهندگان را مقتول نسازند، گوش آنان به سخن هيچ كس بدهكارنبود.



هرگاه يكى از اخوان كسى را در راه ببيند كه شارب او بلند استوى را به سنت پيغمبر(ص) دعوت مى كند، سپس با دست خود، قسمت زيادى را با مقراض كوتاه مى نمايد و اگر عابر از ميان خانه هاى محل سكوت ايشان بگذرد، منع كردن او از داشتن شارب بلند با شدت عمل و با زور و جبر است، نه از راه نصيحت و با زبان ملايم. وهمچنين اگر جامه كسى را دراز ببينند، زيادى را با مقراض مى برند با همه اينها و با اين كه فرقه اخوان در مقابل حكومت از حد خويش تجاوز كردند، ابن سعود از آزار آنان چشم پوشيد وكارهاى ايشان را با صبر و بردبارى تحمل كرد و مى گفت كه مرورزمان اين شدت و تعصب را تخفيف خواهد داد و از حدت آن خواهدكاست (جزيره العرب فى القرن العشرين، ص 314 و 315
 

محمدبن عبدالوهاب؟؟؟

این آیین ساختگی، منسوب هست به شخصی بنام (شیخ محمد) که در سال 1115 قمری تو شهر «عینیه» از شهرهای نجد، به دنیا اومد و قدم نحسش رو تو این دنیا گذاشت. پدرش قاضی اون شهر بود و مسلک حنبلی داشت. محمد پیش پدرش فقه مذهب حنبلی را آموخت ولی بعدِ مدتی تو شهر نجد با عقاید مذهبی مردم، از درِ مخالفت در اومد. این لعنتی که امیدوارم خداوند اون رو با عمر لعنت‌الله علیه محشور کنه، سالی که به مکه سفر کرد، مراسم توسل مردم به قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو شرک معرفی کرد. بعدش با عقاید مذهبی پدرش مخالفت کرد و به شهرهای مختلفی سفر کرد و عقاید خرافی خودش که نشأت گرفته از ایده‌های استعمار پیر (انگلیس) بود رو نشر می‌داد و چون با عقاید مذهبی مردم مخالفت می‌کرد، مردم اون رو از شهر بیرون می‌انداختند از جمله «بصره» و «عینیه». البته یه چیزی رو تو پرانتز عرض کنم در خصوص اینکه گفتم دست‌نشونده‌ی انگلیس بود رو می‌تونید مراجعه کنید به کتاب «خاطرات سیاسی مستر همفر جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی» که مربوط به حدودا 200 سال پیشه. که تو این کتاب، خود «مستر همفر»، کامل توضیح داده که چه کارهایی کرده و چه زحماتی کشیده تا تونسته «محمد بن عبدالوهاب» رو خرتر کنه و بوسیله‌ی اون، شکاف عمیقی رو بین مسلمونا ایجاد کنه.

این کتاب، کتاب جالبیه و توصیه می‌کنم، حتما اون رو گیر بیارید و مطالعه کنید. خب، خیلی جاده خاکی نریم؛ خلاصه این محمد بن عبدالوهاب از کثیف‌ترین و فاسدترین افراد دوره‌ی خودش بوده (رجوع بشه به کتاب مستر همفر). البته این رو هم باید متذکر بشم که ریشه‌ی اصلی وهابیت به شخصی به نام «ابن تیمیه» برمی‌گرده.

حالا، ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که تا الان که بحث سرِ «محمد بن عبدالوهاب» بوده، پس سر و کله‌ی «ابن تییمیه» از کجا پیدا شد؟ و اصلا اون کیه؟ و از چه جهنم دره‌ای پیداش شده؟ بد نیست یه مختصری هم از «ابن تیمیه» بدونیم. اسم کاملش اینه «ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم» معروف به «ابن تیمیه» از علمای حنبلی، مسقّط (سَقط شده) به سال 728 قمری، که به دلیل انحرافاتی که داشت، علمای اسلام اون رو فاسق و کافر معرفی کردند و قضات شافعی و حنبلی و حنفی و مالکی، اونو محکوم کرده و کتباً به فاسد بودنش رای و فتوی دادند. بعد از اینکه سال 728 تو زندان شام به دَرَک واصل شد، شاگردش «ابن القیّم» راه اونو ادامه داد ولی کم‌کم کمرنگ شده و به دست فراموشی سپرده شد؛ تا اینکه سر و کله‌ی این «محمد بن عبدالوهاب» پیدا شد و با کمک دولت آل سعود و بخصوص اهالی نجد، و با همدستی بریتانیا (انگلیس) شروع به ترویج این مذهب جعلی و ساختگی کرد که البته پدر و برادرش و علمای شیعه، کتابهایی در ردّ عقاید «محمد بن عبدالوهاب» نوشتند و منتشر کردند.

اختلافاتی که بین ما و وهابی‌ها هست، خیلی زیاده که البته یک به یک اونا رو مطرح کرده و راجع بهشون بحث می‌کنیم. مثلا بیشترین تهمتی که به شیعه می‌زنند، تهمت شرکه. اونا ما رو مشرک مدونن. چرا؟ برای اینکه ما در مقابل قبور اولیاء خدا مانند پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و ائمه دین علیهم السلام، تعظیم می‌کنیم. اونا این تعظیم و تکریم رو با عبادت و پرستش عوضی گرفتند و به همین دلیل تهمت شرک می‌زنند.

افکار ابن تیمیه از سوی علمای تشیع مردود است

علامه تهرانى در كتاب گرانسنگ الذريعة كتابهاى متعددى از علماى شيعه نام مى برد كه در پاسخ به كتاب «منهاج السنه» ابن تيميه نوشته شده است، مانند:

«الإنصاف في الانتصاف لأهل الحق من الإسراف». تأليف يكى از علماى بزرگ قرن هشتم است كه در سال 757 هـ به پايان رسيده، كه متأسفانه نام آن ثبت نشده است

(( شيخ آغا بزرگ تهرانى مى نويسد: لم يذكر المؤلف اسمه بل ذكر في أوله ابن تيميه تعصب في القول والخطاب في نقضه لمنهاج الكرامة وقال بالهوى المحض وهو دأب المفلس العادم للحجة، الذاهب التاية عن المحجة. الذريعة: 11/122.))

 و نسخه اى از اين كتاب در كتابخانه بزرگ ايران موجود است

(( كتابخانه آستان قدس رضوى در مشهد به شماره 5643، كتابخانه ملى تهران به شماره 485 ع، كتابخانه دانشكده حقوق تهران به شماره 130 ح. به نقل از مجله تراثنا، شماره 17 ص 153. )).

«إكمال المنّة في نقض منهاج السنة» از شيخ سراج الدين حسن يمانى مشهور به فدا حسين.

كتاب «منهاج الشريعة» از دانشمند مجاهد سيد مهدى موسوى قزوينى متوفاى 1358.

كتاب «البراهين الجليّة» في كفر ابن تيميه، از دانشمند فرزانه سيد حسن صدر كاظمى متوفاى 1354.

كتاب «الإمامة الكبرى والخلافة العظمى» در 8 جلد، تأليف سيد محمد حسن قزوينى متوفاى 1380.

و ايشان كتاب ديگرى نيز دارد به نام «البراهين الجليّة فى رفع تشكيكات الوهابيّة» كه به تازگى توسط نويسنده توانمند جناب آقاى دوانى ترجمه گرديده است.

حدود 20 كتاب مستقل توسط علماى شيعه بر ردّ كتاب ابن تيميّه تأليف گرديده است

 (( رجوع شود به «كتابشناسى توصيفى تأليفات علماى شيعه در پاسخ به شبهات و كتاب هاى اهل سنت» كه رساله كارشناسى ارشد دانش پژوه گرامى جناب آقاى  طاهر عباس از كشور پاكستان است كه اينجانب بعنوان استاد داور در اين رساله بودم و بحق از بهترين رساله هايى بود كه در سالهاى اخير، مشاهده كردم. )).

مناسبت های ماه رمضان المبارک

 

 

«۱ رمضان المبارک»: وفات نائب اول امام عصر(عج)،عثمان بن سعید
«۳ رمضان المبارک»: وفات حافظ حریم تشیع،شیخ مفید(رضوان الله علیه)
«۱۰ رمضان المبارک»: وفات ام المؤمنین،حضرت خدیجه(س) [1] , [2]
«۱۵ رمضان المبارک»: ولادت امام حسن مجتبی(علیه السلام) [1] , [2]
«۱۹ رمضان المبارک»: ضربت خوردن حضرت علی(علیه السلام) [1] , [2]
«۲۱ رمضان المبارک»: شهادت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) [1] , [2]
«۲۳ رمضان المبارک»: شب قدر [1] , [2]
«۲۷ رمضان المبارک»: وفات علامه مجلسی(رضوان الله علیه)
«آخر رمضان المبارک»: دعای وداع ماه مبارک رمضان [1] , [2]

 

کشتار عمومی علمای اهل سنت؟!

وهابی ها حتی به اهل سنت هم رحم نمی کنند؟!

دريادار سرتيپ «ايّوب صبرى» سرپرست مدرسه عالى نيروى دريايى در دولت عثمانى مى نويسد: «عبد العزيز بن سعود» كه تحت تأثير سخنان «محمّد بن عبد الوهّاب» قرار گرفته بود در اوّلين سخنرانى خود در حضور شيوخ قبايل گفت: ما بايد همه شهرها و آباديها را به تصرّف خود در آوريم و احكام و عقايد خود را به آنان بياموزيم&nbsp... براى تحقّق بخشيدن به اين آرزو ناگزير هستيم كه عالمان اهل سنّت را كه مدعى پيروى از سنّت سنيّه نبويّه و شريعت شريفه محمّديّه هستند از روى زمين برداريم.

و به عبارت ديگر،  مشركانى كه خود را به عنوان علماى اهل سنّت قلمداد مى كنند از دم شمشير بگذرانيم به ويژه علماى سرشناس و مورد توجّه را، زيرا تا اينها زنده هستند هم كيشان ما روى خوشى نخواهند ديد، از اين رهگذر بايد نخست كسانى را كه به عنوان عالم خودنمايى مى كنند ريشه كن نمود سپس بغداد را تصرّف كرد

 (( تاريخ وهّابيان: 33. )).

در جاى ديگرى مى نويسد: «سعود بن عبد العزيز» در سال 1218 به هنگام تسلّط بر مكّه مكرّمه، بسيارى از دانشمندان اهل سنّت را بى دليل به شهادت رساند، و بسيارى از اعيان و اشراف رابدون هيچ اتّهامى به دار آويخت، و هر كس را كه در اعتقادات مذهبى ثبات قدم نشان مى داد به انواع شكنجه ها تهديد كرد، و آنگاه مناديانى فرستاد كه در كوچه و بازار بانگ زدند: « ادخلوا في دين سعود، وتظلّوا بظلّه الممدود » هان اى مردمان! به دين سعود داخل شويد ودر زير سايه گسترده اش مأوا گزينيد!

 (( همان مصدر: 74. )).

ضرب وشتم مسلمین به چه نامی و با چه فتوایی؟؟؟

مثال حي لضرب الوهابية الناس وقت الصلاة

مقاتل طالباني يقوم بضرب رجل يكبره سناً دون حياء و لا احترام أمام الملأ لأنه خارج المسجد وقت الصلاة !

أ هذه أخلاق الإسلام عندهم ؟!

قال تعالى : {فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ} (159) سورة آل عمران

و و الله بهذا أنتم تجعلون الناس تفض منكم فضاً عجيبا !!

فتوای وهابی ها در مورد پسران خوشگل!!

از داستانهاي شنيدني تاريخ فقه فرمايش جناب عبد الله بن عمر است که ابو حامد غزالي در کتاب خويش آن را آورده است ، و اما اصل داستان وفتوا : نقل شده است که آن جناب بر درب منزلش نشسته بود که ناگهان جواني خوشگل و زيبا رو نمايان شد، با ديدن جوان داخل خانه رفت و درب را بست وساعتي درون منزلش ماند. سپس پرسيد: آيا فتنه (مقصود همان جوان است)رفت يا هنوز باقي است ؟ گفتند: تمام شد. از خانه بيرون آمد. سؤال کردند:  اين چه کاري بود کردي؟ آيا از رسول خدا(ص) چيزي شنيدهاي؟ گفت: نگاه کردن به جوانان زيبارو و سخن گفتن و همنشيني با آنان حرام است.

نکته :  اگر با خواندن  اين مطلب  شکوفه هاي لبخند  را بر صورت خويش احساس  نکرديد،  پس يکبار ديگر  آن را بخوانيد

کفر بن باز در فتوایی که داده معلوم است:

مفتي سابق سعودي بن باز از پاسخگويي به سؤالي پيرامون توجيح وتفسير برخي از آيات قرآن و احاديث که در  آن براي خدا شبهه جسميت و مکان داشتن و اعضا و جوارح ذکر شده و يا راه رفتن ودويدن وغير آن را براي ذات باري تعالي اثبات مي کند فرار کرده و در ماندگي خودش را  اثبات مي کند. وحتي به برخي از دانشمندان هم کيش خودش ابراد مي گبرد که چرا از راه توجيه و تشبيه محسوس به معقول دست به تفسير زده و از ظاهر اين دلايل صرف نظر کرده اند، وبالاخره معناي اين سخن بن باز روشن نيست که مي گويد چون در آيات و روايات براي خدا دست و پا و غير آن ذکر شده است پس بايد بگوييم او نيز داراي اين اعضا هست ولي نه ازنوع آنچه ما داريم يا شبيه بآن بلکه از درک ومعرفت آن عاجزيم. حقيقت ومفهوم اين سخن براي ما معلوم نيست که در نهايت چه بايد گفت، آيا خداي بن باز و وهابيون با خداي ديگران فرق دارد يا نه؟ عجيب است که مدعيان توحيد ناب هنوز در گامهاي اول معرفت ذات باري تعالي مانده اند وخدايي معرفي مي کنند که در قيامت با چشم ظاهري ديده مي شود و....

آرشیو

وهابیت و شباهت های آن با خوارج

فتوای هيأت عالى افتاى سعودى در جسمانيّت خدا

تکفیر مسلمین چرا؟

چرا استمداد از پیامبر شرک باشد؟

فیلم کشتار شیعیان توسط وهابی ها

فیلم کشتار شیعیان توسط وهابی ها 2

فیلمی از جنایات وهابی ها

فیلم کشته شدن چهل تن به دست وهابی ها

فیلمی از زرقاوی و کشتارمسلمانان

جلوي ماشين پليس را گرفته و آنها را وادار به رفتن سمت بمبي که زير پل کار گذاشته اند اين ماشين پليس با رفتن روي مين ....


در اين فيلم زرقاوي بعضي از مسلمين مثلا پليس را کافر و مرتد دانسته و اقدام به قتل انها نموده است

خواندن نماز به صورت رقص!!

آيا زن مي تواند با بدن نيمه برهنه وبدون پوشش کامل نماز بخواند؟

جواب اين سؤال از نظر همه مذاهب فقه اسلامي روشن است که چنين نمازي باطل است و مورد قبول خداوند نخواهد بود، وتا کنون هيچ فقيه و اسلام شناسي فتوا به جواز نماز با بدن نيمه عريان نداده است بلکه پوشش کامل بدن زن را در هنگام نماز شرط صحت و قبول آن دانسته اند مگر در مورد ضرورت.

اما بشنويد که مفتي الازهر بزرگترين مرکز فقهي اهل سنت در مصر گفته است: زنان رقاصه که در مقابل دهها مرد اجنبي با بدن عريان مي رقصند و آواز مي خوانند اگر بخواهند نماز به خوانند مي توانند با همان بدن نيمه عريان در اتاقي تاريک که کسي آنا ن را نبيند نماز بخوانند.

اگر چه اين فتوا مخالفتهاي زيادي از طرف دانشمندان مصري بدنبال داشت ولي جرات برچنين فتوايي نشاندهنده در هم شکسته شدن ضوابط شرعي و صدور احکام بر اساس اميال و اغراض نفساني است و از طرف ديگر تشويق وتاييد هرزه گري و گسترش گناه و به نوعي امضاي اعمال شيطاني شهوت پرستان مي شود و از همه مهمتر  به استهزاء گرفته شدن اعمال عبادي و روح عبادت که همان خضوع و خشوع در برابر آفريننده است خواهد شد.

لیدر وهابی ها معتاد به هروئین است!!!

تلويزيون الجزيرة در برنامه اي زنده که با حضور بلوشي يکي از مدافعان عقائد و افکار وهابيان ترتيب داده بود در کمال نا باوري مشاهده مي شد که اين ليدر وهابيان هر از چند گاهي ساعتش را يطرف دهان يا بيني اش نزديک مي کند و آنرا بو مي کشد، مجري وبينندگان از اين حرکت متعجب شده بودند که چرا وي دست به اين کار مي زند، ولي بزودي ما جرا آشکارو مشت مبلغ سرسخت ايده هاي ابن تيمية و محمد بن عبد الوهاب باز شد.

واما حقيقت ما جرا: آقاي بلوشي گرفتار اعتياد ومواد مخدراست؛ او که در يک برنامه مناظره تلويزيوني گرفتار شده بود از قبل چاره انديشي کرده بود و لذا در لا بلاي بند چرمي ساعتش مقداري هروئين جاسازي کرده بود و هروقت نياز مي شد با نزديک کردن ساعتش به دهان و بيني عطش اعتيادش را فرو مي نشاند.


وهابیت و خوارج

وجوه مشترك و مشابهت هاى رفتارى وهابيان با خوارج عبارت است از:

1. وهابيان انسان ها را مى كشند و آبادانى را از بين مى برند و مسلمانان را از دم تيغ برّان مى گذرانند ـ به اين دليل و بهانه كه آنها از ميّت طلب شفاعت مى كنند و به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و صالحان توسل مى جويند ـ در اين صورت همان افكار خشك و بسته خوارج در فهم اسلام، به ذهن تداعى مى كند.

2. وهابيت حكم به شرك كسانى مى كند كه با عقايد آنها مخالف اند و به ايشان خطاب مى كنند «يا مشرك» و «يا كافر» با اين برخورد افكار خوارج در مواجهه با مسلمين به ذهن مى آيد، آنان به خيال خود احتياط پيشه كرده و يك دانه خرما را به احتمال آنكه صاحب آن راضى نيست، نمى خورند و يا از كشتن خوك ولگرد، به احتمال اينكه مال يك فرد كتابى كه در ذمه اسلام است، خوددارى مى كنند! اين در حالى است كه با تمام خودبينى و گستاخى، صحابى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را كه روزه دار و در گردنش قرآن بود به شهادت رساندند

 (( اين شخص عبدالله بن خباب يكى از اصحاب رسول مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله) است خوارج او را ـ در حالى كه روزه ماه رمضان داشت و قرآن در گردنش بود ـ به شهادت رساندند و همسر حامله وى را با دريدن شكم شهيد كردند. زيرا آن دو از على(عليه السلام)تبرّى نجستند. خوارج با بى شرمى تمام به او گفتند: همان قرآنى كه در گردن تو است به ما امر مى كند كه تو را بكشيم و وى را در حاشيه نهر كشتند و خونش در نهر جارى گشت. از جمله كارهاى خوارج اين بود كه زنان مسلمان را اسير مى گرفتند و آنها را در ميان خودشان خريد و فروش مى كردند. زمانى زن زيبايى را به اسارت گرفتند و او را براى فروش به مزايده گذاشتند و بهاى را آن قدر بالا بردند كه در نتيجه از ميان آنها كسى بلند شد و زن اسير شده را به قتل رساند و گفت او كافر است. نزديك بود ميان مسلمانان فتنه به پا كند، پس بايد كشته شود، كشف الارتياب، ص 97. ))
و با ريختن خونش به خدا تقرب جستند! و مسلمانان را مى بينى كه به خاطر ترس از خشمشان و براى حفظ جانشان، تظاهر مى كنند كه اهل كتاب بوده و اظهار نمى كنند كه مسلمان هستند!


ادامه نوشته

فتوای هيأت عالى افتاى سعودى در جسمانيّت خدا

هيأت عالى افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون جسمانيّت خداوند تعالى نوشته است:

«ونظراً إلى أنّ التجسيم لم يرد في النصوص نفيه ولا إثباته فلايجوز للسملم نفيه ولا إثباته لأنّ الصفات توقيفيّة»

 (( فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/227. )).

(با توجّه به اينكه در باره جسمانيّت خداوند نفياً و اثباتاً در روايات گفتگو نشده است، بنا بر اين نبايد سخنى گفته شود چون صفات خداوند توقيفى است، يعنى آنچه در روايات و آيات آمده است، مى شود به زبان آورد).

لطفا بخوانید و عادلانه نظر بدهید

عادلانه!!

تکفیر مسلمین چرا؟؟؟

الف: تكفير مسلمين خلاف نص قرآن است:



لا شكّ بأنّ أقلّ مرتبة يتحقق الإسلام ويصير الإنسان بها مسلماً هو إظهار الشهادتين باللسان وإن كان إقراراً صورياً ولم يكن معتقداً به حقيقة وقلباً، فيحقن به دمه وماله كما في قوله تعالى:



(قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ).) الحجرات: 14.(



الإيمان: هو التصديق مع الثقة وطمأنينة النفس.



والإسلام: الدخول في السلم، والخروج من أن يكون حرباً للمؤمنين بإظهار الشهادتين، ألا ترى إلى قوله تعالى: (ولما يدخل الإيمان من قلوبكم) فاعلم أن يكون من الإقرار باللسان من غير مواطأة القلب فهو إسلام، وما واطئ فيه القلب اللسان فهو إيمان.



 الكشاف: ج4 ص376، منشورات البلاغة.



قال القرطبي: وحقيقة الإيمان التصديق بالقلب، وأما الإسلام فقبول ما أتى به النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) في الظاهر، وذلك يحقن الدم.



 ))الجامع لأحكام القرآن: ج16 ص299، ط4 - دار الكتاب العربي - بيروت - 2001م.((



قال ابن كثير: وقد استفيد من هذه الآية الكريمة: أن الإيمان أخصّ من الإسلام، كما هو مذهب أهل السنة والجماعة - إلى أن قال:- فدل هذا على أن هؤلاء الأعراب المذكورين في هذه الآية ليسوا بمنافقين وإنما هم مسلمون لم يستحكم الإيمان في قلوبهم، فادّعوا لأنفسهم مقاما أعلى مما وصلوا إليه، فأُدبوا في ذلك.



ثم قال: ولو كانوا منافقين لعنّفوا وفضحوا، كما ذُكر المنافقون في سورة براءة.



 ))تفسير القرآن العظيم: ص1607، بيت الأفكار الدولية - بيروت - 1999م.((



وهكذا قوله تعالى: (وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا)



))النساء: 94.((



قال السيوطي: وأخرج البزار والدار قطني في الافراد والطبراني عن ابن عباس قال: بعث رسول الله صلى الله عليه وسلم سريّة فيها المقداد بن الأسود، فلمّا أتوا القوم وجدوهم قد تفرّقوا وبقى رجل له مال كثير لم يبرح، فقال: «أشهد ان لا إله إلا اللّه» فأهوى إليه المقداد فقتله.



فقال له رجل من أصحابه: أقتلت رجلاً شهد أن لا إله إلا اللّه؟  لأذكرنّ ذلك للنبي صلى الله عليه وسلم، فلما قدموا على رسول الله صلى الله عليه وسلم، قالوا: يا رسول الله إنّ رجلاً شهد أن لا إله إلاّ الله فقتله المقداد



فقال: أدعوا لي المقداد، فقال: يا مقداد! أقتلت رجلاً يقول لا إله إلا اللّه؟ فكيف لك بلا إله إلا الله غداً؟



فأنزل الله يا أيها الذين آمنوا إذا ضربتم في سبيل الله إلى قوله كذلك كنتم من قبل.



)) الدر المنثور، ج 2، ص 200، تفسير ابن كثير، ج 1، ص 552، زاد المسير، لابن الجوزي، ج 2، ص 174، مجمع الزوائد، للهيثمي، ج 7، ص 9.((